نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آوریل 11, 2012

آیا خاطرات ادمونتون، خاطرات کلگری می شود؟

سال نهنگ سال خوبیه! پیش بینی هام درست درومد و خداروشکری هم خدا برام ساخت. ماجرا از این قراره که من از اکتبر به طور فعالانه دنبال کار می گشتم. هرچند درسم تموم نشده بود اما ولع پول و حرص مال دنیا و علاقه شدیدم به آلوده شدن به مادیات وسوسم می کرد که کار پیدا کنم (خواننده فهیم در جریان است که این خط به علت نشر اکاذیب می تواند منجر به بسته شدن وبلاگم گردد!!). ماجرا از این قرار بود که من به هر دری می زدم برای پیدا کردن کار، در بسته بود و همه می گفتن شرمنده! کارت به درد ما نمی خوره و خیلی زیادی دیگه سوادت زیاده و از این ایرادا. از معایب کار پیدا کردن همین افت شدید روحیه است به حدی که می گی بابا آخه این چه وضعیه. این همه درس بخون دیگه هیچی به هیچی؟

اما خوب پر واضح بود برام که من آدم دقیقه 90 هستم. یعنی حتی به سرعت باد هم بدوم تا دقیقه 95 نشه و داور سوت رو به دهانش نذاره خبری نمی شه که نمی شه! چند وقت پیش رفته بودم یه جایی رزومه داده بودم و یه مصاحبه تلفنی هم باهاشون داشتم. مدت زیادی گذشت و من یه ایمیلی زدم که آقا چی شد. یه روز وی پی نبود یه روز این نبود یه روز اون نبود تا اینکه بالاخره یه شب یه ایمیلی برای من اومد که نوشته بود آقا تست روانشناسی! حالا چند تا؟ نزدیک به 500-600 تا تست! که تو اینجور بشه چی کار می کنی و از این سوالا. انگار برای اف بی آی می خواستن مفتش استخدام کنن! خلاصه منم که یه جورایی لجم گرفته بود همه رو 2 روزه زدم و دادم رفت. بازم خبری نشد و هی ایمیل و هی بی خبری تا اینکه یه روز بهم ایمیل زدن که آقا وی پی هامون ادمونتون هستن و می خوای یه قرار قهوه بذاری یه گپ و گفتی بکنین با هم؟ منم پر رو گفتم نه! من دارم میام کلگری! بهم گفت خب پس یه قراری بذاریم که هم دیگه رو ببینیم چون ماشین نداری هر جا خواستی بگو بیایم ببینیمت! منم که عین شرلوک هلمز به همه چیز مشکوک بودم، پیش خودم گفتم اینا حتما یه ریگی به کفششون هست که نمی خوان من بیام شرکتشون رو ببینم!!!! برای همین گفتم نخیر!! بنده میام آفیس شما! اون بنده خدا هم گفت باشه. خلاصه رفتم اونجا و انگار نماینده انجمن بین المللی مکانیک سنگ اومده! با هزار فیس و افاده نشستم و کیفی باز کردم و کتی آویزون کردم و داد سخن دادم که من اینم و من اونم و فلان. اینجا دوستان مصاحبه کننده یه کم جا خردن که اوه اوه خود آقای ترزاقی اومده (ترزاقی یکی از بزرگان علم مکانیک خاک در 1950-60 بوده). خلاصه گفت بهم که ما دو تا پروژه داریم یکیش اینه یکیش اونه! راستش من اصلا یادم نمونده چی گفت! برای همین وقتی داشتم جواب می دادم که کدوم رو می خوام هی می گفتم «اولی» و «دومی» زورکی جلو خندم رو گرفته بودم با این حرف زدنم! اما خوب خودم رو از تک و تا نمی نداختم. عصر اون روز این خانم مصاحبه و مکاتبه کننده بهم ایمیل زد که فردا حوالی ظهر هستی بیای یه گپی با وی پی شرکت بزنی؟ 

منم عین بچه پروها گفتم نه من جلسم امروز بوده و فردا دارم میرم ادمونتون. دو دقیقه بعد بهم ایمیل زد خوب 8:30 صبح میتونی بیای؟ منم دیدم خیلی اصرار می کنه و دیگه زشته و موندم تو رودربایستی و دل طرف نشکنه (واه واه واه) گفتم باشه میام منم دوست دارم وی پی شرکت رو ببینم! خلاصه خروس خون کله پاچه رو نزده رفتیم ناشتا شرکت که ببینیم وی پی کیه. 

وی پی شرکت یک آدم قد بلند با صورت گرد و کله کاملا تراشیده اما چهره دوست داشتنی بود که از قضا پسر صاحاب شرکت هم می شد. یه یک ساعتی هم باهاش گپ زدیم. بهم گفت تا حالا با جایی هم اینترویوو داشتی منم هر چی اسم بلد بودم گفتم و گفتم یه چندتا هم ماه بعد دارم! حتم دارم یارو تو دلش گفته این رماله!؟ ازکجا می دونه ماه بعد با کی مصاحبه داره؟

خلاصه تا خواستم برم بهم گفت ما سریع یه جلسه میذاریم و خبرت می کنیم. به کسی فعلا جواب نده تا پیشنهاد ما رو بشنوی. منم که با دمم گردو می شکستم پررو گفتم  از پیشنهادتون استقبال می کنم.

خلاصه این شد که شرکت مذکور دست ما رو به همکاری فشرد و از اول می ما هم رهسپار دیار باقی می شویم تا شاید رستگار شده و عبرت آیندگان گردیم!

اما حالا خر بیار و باقالی بار کن و بگرد و خونه پیدا کن کلگری که هیچی ازش نمی دونم و بند و بساط رو انتقال بده اون ور! 

اما مناجات شبانه حاوی نکات آموزنده ای است:

خدایا شکرت. مثل همیشه کاری کردی که بازهم شرمندت بشم. همیشه وقتی در اوج ناامیدی قرار می گیرم گذشته ای که داشتم، چیزهایی که ازت دیدم همه و همه بهم امید دادن. هر وقت تو این مدت به خودم غر می زدم که اه بازم نشد چرا آخه انقدر طول می کشه، گفتم آخرین دقیقه همیشه خودت بهم بهترین ها رو هدیه می دی. بی مزد… بی منت. ممنونم به خاطر همه چیز و همیشه نگران یک چیز. اینکه بتونم قدر چیزهایی که بهم میدی، قدر موقعیت هایی که در اون قرارم می دی و توانایی شکر نعمت هات رو داشته باشم. خدایا شکرت

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | مارس 13, 2012

از سال کهنه می خواهیم که سریعتر تمام شود

آخرین باری که اینجا نوشتم وقتی بود که از ایران برگشتم، چهار پنج ماه پیش. دیگه وقتش بود که یه پستکی می ذاشتم و اظهار وجود می کردم. سال کهنه با تمام کمی ها و کاستی هاش رو به اتمامه. صادقانه بگم سال بسیار مزخرفی بود امسال و جزو زمان هایی به حساب میومد که هر چی فکر می کنم یک نقطه مثبت درش نبود. اما خوب بازم خدا رو شکر که نه بلایی سرمون اومد و نه مشکلی که غیر قابل جبران باشه.

این مدت درگیر کارام بودم و از یک طرف هم گشتن دنبال کار. دیگه رفته رفته کارهای تزم به پایان داره می رسه و اگر حاج مارتین یه کم عجله کنه در بررسی مقاله هایی که بهش دادم، می تونم کارم رو ببندم. ماجرای کار پیدا کردن واقعا جزو اعصاب خورد کننده ترین کارهاییه که انجام می شه داد. هی اپلای کن، گاهی یه مصاحبه نصفه و نیمه و بعدم شرمنده شما به درد ما نمی خورید! مشکل هم خوب شاید از خودم بوده که چشم بسته پریدم اینجا. آخه یک مقداری تفاوت وجود داره از دکتری در اینجا و ایران. توی ایران دکتری فقط یک مدرکه که آدم می گیره و میاد کنار اسمش حتی اگر کاری که مرتبط با تحقیقت هست رو انجام ندی. اما اینجا نه! هر کاری موضوع تحقیقت باشه می شه پیش درآمد شغل آیندت. حالا کار من هم مکانیک سنگ و این که در آلبرتا همه کار نفتی می کنن! بنابراین گیر آوردن کار یه خورده هچل هفت می شه!

حالا به هر حال… دیگه همینه دیگه! راستش یه مدت خیلی پکر بودم! از یه ور می دیدم بازار خوبه از یک طرف دیگه می دیدم کار درست حسابی درکار نیست. اما خوب دیگه باید پذیرفت که آقا از تو حرکت از خدا برکت دیگه… اگه من دارم خودم رو به آب و آتیش میزنم و هیچی به هیچی  دیگه مسوولیتش با خداست نه من.

اینجا امسال هوا بسیار عالی و دلچسب بود. یعنی در نوع خودش بی نظیر. امروز ظهر هوا 9 بود که این یعنی واقعا ادمونتون داره می شه هاوایی. خدا رو چه دیدی شاید اینجا بی خیال درس شدیم و زدیم تو خط هتل داری! البته راستش خودم حس می کنم یه کم راهم رو گم کردم. یعنی یه مقداری دیگه دارم می زنم به صحرای کربلا. چون وضعیت رضایت از زندگیم در حد «هشدار» قرار گرفته. گاهی آدم برای اینکه زندگیش پویایی خودش رو حفظ کنه نیاز به یک تغییر بزرگ داره و امیدوارم تو سال جدید بتونم یه تغییر اساسی تو زندگیم بدم.

بزرگترین هدفی که تو سال جدید باید تحقق پیدا کنه اینه که من از شر مدرک باید خلاص بشم. به هر نحوی و امیدوارم همینطور بشه. راستش رو بخواین با وجودی که اینجا آدم زیاد حس سال نو رو ممکنه درک نکنه (اگرچه امسال بهارش عملا پیدا بود) اما از الان هیجان خاصی برای سال جدید دارم. حس می کنم امسال خیلی اتفاقات خوب در انتظاره.  به همین خاطر از تمام اتفاقات بد و آزار دهنده رسما درخواست می شود برای سیخ داغ کردن من تا چند روز آینده تشریف بیارن، مقدمشان هم گلباران

 

مناجات شبانه

خدایا در درجه اول شکرت… به خاطر همه خوبی هات و همه خیر و شرهایی که تو زندگی من قرار می دی. صادقانه می گم حس می کنم فاصله ای بین من و تو هست که باید پرش کنم. باید نزدیکش کنم. گاهی سر زدن و نوشته های قبلیم خیلی تکونم می ده. هنوز به تو اعتقاد دارم چون اعتقاد به تو امید برای منه. همیشه معتقدم از هر دست بدی از همون دست می گیری. تو معامله با تو ضرر ندادم هر چند دور و برم صداها اغوا کنندن. اما تصاویر زیبا هم کم نیستن.

خدایا امسال تموم شد و دیگه هر روز از سال کهنه برام بی ارزشه. امسال برام مفهمومی جز ضرر نداشت. جز انتظار برای هیچ و سرگردانی. سال دیگه باید خونه تکونی کرد. باید از نو، نو شد. خودت کمکم باش همونطور که همیشه بودی

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | اکتبر 19, 2011

بوی پاییز ایران…

یک ماه هم خودش یک ماه بود هرچند کم بود ولی بس بود واسای اینکه بتونم خودمو یه شیش هفت ماهی جلو هل بدم اگه اتفاقی نیافته. این سفرم یه جورایی برام فرق داشت. شاید یه چیزایی بود که کمی من رو وادار به فکر کردن می کرد. میگم وادار چون سعیم همیشه بر این بوده که فکر نکنم و فقط اولین چیزی رو که به ذهنم می رسه درست فرض کنم.

سفر ایران-کانادا یکی از مصیبت بار ترین مسافرتهایی هست که نسل بشر به زندگیش دیده. نزدیک به 24 ساعت رو زمین و آسمون که فقط باید بشینی و انتظار بشکی و از صفحه کوچیک مانیتور تعقیب کنی که چند ساعت تا مقصد باقی مونده. گاهی دعا می کنم بلکه این هواپیما به یه توده هوای کم فشاری، چاله هوایی چیزی بیافته بلکه یه کم هیجان وارد این برنامه کسل کننده بشه. از این ورش زیاد آزار دهنده نیست چون همش لحظه شماری می کنی که هواپیمات بشینه، بدویی بری چمدونا رو بگیری و بدویی بری بغل خونواده و مامان و دادش ولی وا مصیبتا به این ورش که هیچ خبری درش نیست.

وقتی رسیدم ایران برنامه از قبل چیده شده بود. این بهترین قسمت سفره، بشینی و بگی من اومدم تعطیلات و برنامه ریزی با خودتون. کلا می شی عزیز دردونه فامیل و دوستان. همه زنگ می زنن خیر مقدم و چشم روشنی می گن چپ و راست آقا دکتر آقا دکتر و کانادا چطوره اینش چطوره اونش چطوره. اما من از همه چیز بیشتر این رو دوست دارم که ور دل مامانی بشینم و هی فیلم ببینیم هی «به خانه بر می گردیم» ببینیم و در مورد نحوه آشپزی اون بنده خدا مربی آشپزی نظر بدیم و به محض خاموش کردن تلوزیون کلا فراموش کنیم یارو چی پخت! چون خانوم برادرم معلم بود یک هفته وقت داشتیم که بریم مسافرت چون بعدش مهرماه شروع می شد. برنامه این سفر اصفهان بود. خدا خیر بده این مامان گلم رو که معتقده آدم باید تمام جاهای دیدنی مملکتش رو ببینه و برای نیل به این منظور زوری هم شده ماها رو میفرسته دیدن این جور جاها. یه هفته مهمون سمانه و احسان (دختر خالم و همسرش) بودیم که خالههم باهامون اومده بود. به من خیلی خوش گذشت. هم کلی جای دیدنی دیدم و هم کلی دلی از عزا در آوردم.

دو هفته بعدیش مثل برق گذشت. خیلی بالا پایین داشت. تلخی داشت شیرینی داشت. شاید بهتره بگم خیلی ها رو اذیت کردم. اما خوب گذشت. خوبی زمان به اینه. چه بخوای چه نخوای تو موقعیت قرارت می ده تا عمل کنی. تو این مدت سعی می کردم همش بشینم و یه دل سیر مامان رو نگاه کنم. هفته آخر خیلی دلچسب بود. همه دوستان و آشنا ها دعوتم می کردن. کنارشون واقعا آدم انرژی کسب می کنه. واقعا احساس می کردم که ای کاش اینجا بودم هنوز. باهاشون برنامه ها میذاشتیم اونوقت. اما عین برق 1 ماه گذشت. هر روز عصر پنجره که باز بود حوالی ساعت 4-5 بویی می پیچید که تو بچگیام بوی پاییز اسمش بود. همون بو، همون عطر و یادآور همون حال و هوا. این شمیم رو اینجا حس نکردم. نمی دونم کاناداییا بوی پاییز ندارن کلا یا بوی پاییزشون یه بوی دیگه است.

تو این سفر یه حس عجیبی داشتم. حسی که زیاد نمی تونم توصیفش کنم. حس می کردم خاطراتم دارن کهنه تر می شن. وقتی وارد حیاط خونه شدم دیدم روش بدجور گرد کهنگی نشسته گردی که باید دور باشی تا ببینیش. برام قدیمیا عزیزتر شده بودن. حس می کردم تو این مدت که من نبودم یه سری خاطرات در بین فامیل رقم خورده که من توش نبودم. یه جور حس غریبی. شاید واقعا این خاطراته که به انسان طعم بودن می ده. هر روز که به انتهای سفرم نزدیکتر می شدم  یه ترس تلخی وجودم رو احاطه می کرد. نکنه این آخرین باری باشه که عزیزی رو می بینم. کی فکر می کرد خاله سوری پارسال تو عروسی مهدی بگه محسن نیومدی یه دقیقه بشینی کنار ماها! و امسال بین ما نباشه. لعنت به این فاصله ها

مسافرت برگشت سخت بود. هم مریض بودم و هم باید دل میکندم. گاهی به خودم میگم این رسم زندگیه. نه برای تو برای همه همینه اما نمی دونم چرا آخرش می گم لعنت به این زندگی. شاید هم ناشکرم. در این شکی ندارم. خیلی ناشکرم اما نمی تونم از این بگذرم که هربار که از ایران برمیگردم با احساس گناه بر می گردم. هر بار به خودم میگم بی خیال همه چی برگرد اما شاید واقعا این معنی زندگیه.

مناجات شبانه

خدایا شکر. هر چند این بار شکرت می کنم مثل بنده ای که گناهکاره و می دونه گناهکاره و منتظر مجازات. اعتراف می کنم سخت ترین گناه، گناهیه که براش مجازاتی نباشه. گناهی که تا آخر عمرت جلوی چشمته. این سفر فهمیدم چقدر رنگ دنیا می تونه خاکستری باشه. گاهی می خواستم بگم خدا پس این دکمه برگشت زندگی کجاست؟ نمی خواستم ببینم چیزایی رو که نباید می دیدم، نمی خواستم بشنوم چیزایی رو که نباید می شنیدم. نباید حرمتی می شکست. نباید می شکستم. اما گاهی  تو دوراهی گرفتاری. اسب زندگی تو صفحه جایی نشسته هم کیش شدی و هم وزیرت رفته. ای کاش می شد زندگی رو هم مثل روزای بچگی وقتی می بینی داری می بازی، مهره ها رو بریزی به هم و بگی اصلا نمی خوام از اول.

یه چیز رو می دونم، ای کاش مجازاتی بود…

پینوشت. عکسای ایرانم اینجاست:

vividblack.blogspot.com

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | اوت 9, 2011

من می نویسم پس هنوز هستم!

آخرین مطلبی که نوشتم شاید مربوط بشه به عهد کرتاسه و یه کم قبل انقراض دایناسورها اما  از اونجا که یک دایناسور بودنش رو با ثبت کردن خودش در فسیل ابراز می کنه، در عصر جدید من بودن خودم رو با نوشتن در وبلاگم ابراز می کنم باشد که در یک میلیون سال آینده این وبلاگ نقش فسیل من رو بازی کنه!

آدم در دو زمان نمی نویسه، یا انقدر سرش گرم باشه که دیگه دلش تنگ خودش نشه و یا انقدر تنگ خودش باشه که در خودش فرو بره و دیگه حتی نوشتن رو هم ناقض حریم خصوصیش به حساب بیاره. حالا من کدومشم الله اعلم!

در گیر و دار کارام شاید وقتی برای خودم دیگه نیست. هنوز ذهن و فکرم دست از آنالیزهای بیست و چهار ساعتش بر نداشته. فکر می کنه و فکر می کنه و … پریروز کنسرت ابی بود. برای دومین بار رفته بودم. اکثر آهنگ هاش همون آهنگ های کنسرت دو سال پیشش بود به علاوه آهنگ های آلبوم حس تنهایی. نمی دونم آیا این یه جور مازوخیسم محسوب می شه یا نه اما آهنگ حس تنهایی رو خیلی دوست داشتم شاید چون تنهاییم برام خیلی ارزشمنده. شب خوبی بود شبی به یاد موندنی. سعی می کنم به چیزی نگاه نکنم. سعی می کنم نفهمم آدما عوض شدن. سعی می کنم نفهمم خودم عوض شدم. گاهی تئوری کودنی بهترین تئوریه. سعی می کنم همیشه نیمه پر لیوان رو ببینم چون اون نیمه پره که سیرابم میکنه.

خدا رو شکری کارام دیگه داره تموم میشه . اگه این پی اچ دی رو بگیرم واقعا یه سجده شکر جانانه به خدا بدهکارم. سه سال هی گفتم خدا این چه حرفی بود تو به من گفتی که این استادت خوبه با همین ادامه بده اما دست آخر دیدم خیلی تو زندگیم جلو افتادم. خیلی دلم برای خونه تنگ شده. هر روز که با مامانم صحبت می کنم می بینم چقدر محتاجم باهاش حرف بزنم. حتی اگر صحبت هامون به صحبتهای معمول ختم بشه ولی صداش یه جورایی آرامش بهم میده. از اضطراب خالیم می کنه.

زمان برام به سرعت می گذره. فکر این گذر گاهی بدجوری دیوونم می کنه. تو ذهنم همش دارم سناریو می نویسم. همش دو دوتا چهار تا می کنم. چند بار با خودم دعوام شد . اصلا معلوم نیست تو این آشفته بازار چه خبره. هر چی هست خدا کنه ختم بخیر بشه. اگه نشه برای اولین بار تو کل زندگیم می پذیرم که شکست خوردم.  خسرالدنیا و الآخره

راستی یه تفریح جدید برای خودم دست و پا کردم. عکاسی. عکاسی در رده فوق مبتدی. اینم فتوبلاگمه

http://vividblack.blogspot.com

امیدوارم آخر به یه جا برسم توش!

مناجات شبانه

خدایا دیگه رویی برام نمونده که بخوام باهات حرف بزنم. دیگه خودمم دارم از خودم ناامید می شم چه برسه به تو. به یه چیزی هنوز اعتقاد دارم و اون اینه که آخرین نفری هستی که ازم قطع امید می کنم. آخرین نفر حتی بعد از خودم. همیشه ایمان داشتم و دارم که در تنها ترین تنهاییام حست می کنم. در سخت ترین سختیام . از شنیدن صدای تبر رو پیکرم کنار تو احساس بزرگی دارم. خدای من تو این دنیا از هیچ کسی کمکی در هیچ زمینه ای نخواستم چون تو برام همه کسی و الان در جایی هستم که از این اعتماد راضیم. ماه رمضون امسال خیلی دلم برات تنگ شد…

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | ژوئن 25, 2011

اولین سالگرد

اینجا خیلی چیزای جدید هست. چیزایی که تا حالا ندید. چیزایی که تا حالا تجربه نکردی. خیلی چیزای هیجان انگیز. کلی چیزای نو. آدمیزاد دو بخش داره. یه بخش خودشه… چیزی که قشنگ توش خیس خورده و به گوشت و پوست و خونش رفته، یه بخشم محیطشه.. اونی که هی عوض می شه نو میشه… جالب می شه… می گذره … عادی می شه… روزمره می شه و دل آدم رو می زنه. اینجا اولی رو نداری یا شایدم داری ولی کم داریش… ولی دومی رو بیشتر داری. اما هرچقدرم تو محیط جدید بچرخی دلت واسا خونه تنگ می  شه.

روز خوبی بود دیروز. یک ماه منتظرش بودم.. بالاخره رفتم و با غرور کارم رو به مارتین دادم وگفتم بیا این آخر ژوئن و این کار من. با یه حالتی گفت جدی؟؟؟ و وقتی همه چیز رو براش توضیح دادم گفت باید خیلی غرور آمیز باشه که کارت رو همون زمانی که ادعا کردی تحویل دادی. یه لبخندی بهش زدم و ادامه توضیحاتم رو گفتم… و راست می گفت خیلی غرور آمیز بود. و شیرین طعم پیروزی

اما فقط این نبود. زیبایی دیروز تنها این نبود. یک سال پیش همین حوالی من ایران بودم. مهدی ورجه وورجه می کرد. این رو درست کن اون رو درست کن. همه هیجان داشتیم. نمی دونستیم چی ممکنه پیش بیاد واسا همین همه جوانب رو می سنجیدیم. استرس تو صورت مهدی کاملا مشهود بود و شادی تو صورت مامان. شاید برای مهدی هر ثانیه یک سال میگذشت ولی بالاخره روز موعود شد. دستش رو گرفت و باهاش عهد بست. عهد بست که از همین امروز تا هر وقت که چشماش سوی دیدن و گوشاش سوی شنیدن و لباش توان بوسیدن داشته باشن کنارش بمونه. براش خوشبختی رو بسازه حتی اگر زیر کوران مشکلات باشه. براش لبخند رو به خونه بیاره حتی اگر از جهنم عذاب رد شده باشه. ویک سال گذشت. خوش و خرم. شاد و خوشحال هر دو به عهدشون وفا کردن. کارنامه یک سالشون درخشان بود و دست هم رو فشردن که این عهد رو بازهم ادامه می دیم. کنار هم و باهم. خیلی حس خوبی باید باشه. یه جور حس رضایت.

من که دستم از اونجا دوره. بخوام فحش و لعنت به فاصله ها بدم کار بیهوده ایه. پس از همین جا براشون بهترین آرزوها و گرمترین بوسه ها رو تو پاکت می ذارم و روی تند ترین پرنده ای که عزم شرق رو کرده می ذارم و به سمتشون روانه می کنم {1} وامیدوارم که همیش دلتون شاد و لبتون خندون باشه.

            پینوشت    {1}

به پرنده می سپارم چون فعلا کانادا پست در اعتصابه!!!!

رو هر دو بسته بوسه هام نوشته برسد به دست مهدی خان نیک سیر. خودت زحمتش رو بکش

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | ژوئن 8, 2011

کل و کل بازی

قدیما تو تبلیغات علیه سیگار یه برنامه تلویزیون میذاشت که یه پسری با رفیقاش گپ می زدن. اون رفیقا که از قضا رفیق ناباب هم محسوب می شدن به پسره گفتن بیا سیگار بکش، پسرک هم وقتی مخالفت کرد مواجه شد با یه عالمه متلگ و تیکه که آره تو هنوز دهنت بوی شیر میده و از مامانت می ترسی و از این حرفا. پسرم میافته تو کل و کل بازی می گه اصلا بده بکشم و بعدم معتاد می شه و میافته گوشه خیابون و نتیجه اخلاقی این تبلیغ اینه که دوست ناباب بده

چند روز پیش یه ایمیل از مارتین گرفتم که پاشو بیا ببینم چه غلطی می کنی تو 3 ماهه رفتی و خبریت نیست. خلاصه رفتم و مورد تیر باران رییس که چیکار می کنی و این چیه و اون چیه و یه مشت خزعبلات. و در آخر هم بهم گفت سپتامبر نزدیکه و فاند پروژه داره تموم می شه زود کاسه کوزتو جمع کن برو پی کارت. بهش گفتم من ژوئن مدل سازیم تموم میشه و برگشت بهم گفت نه! تا سپتامبر هم تموم نمی شه. من گفتم نخیر تا ژوئن تموم می شه و گفت تو واقع گرا نیستی. این حرفش خون رو تو رگ هام به جوش آورد به طوری که وقتی برگشت بهم گفت تو واقعا 24 ساعته داری کار می کنی؟ چی کار می کنی آخه. بدون اینکه بهش جوابی بدم اتاقش رو ترک کردم. اما خیلی لجم گرفت. با خودم کلی حرف زدم. حرفایی رو به خودم گفتم که یه روز بهشون باور قلبی داشتم و امروز انگار فراموششون کرده بودم. «روزی تو دست مارتین و امسال مارتین نیست که با تموم شدن فاند تهدیدت کنه» یا روز اول فوق لیسانست یادته چی بهت گفتم؟ دیدی که موفق بودی. تو هنوز همونی و خدا همونه و زمین همین زمین.

این حرفا بدجوری تو سرم آتیش انداخت که باید به هر قیمتی شده تا آخر ژوئن تموم کنم این بخش رو و بهش بگم تو حق داشتی. من واقع گرا نیستم. من تو رویاهام زندگی می کنم چون حقیقت رو میتونم توش بسازم.

این شد که این طفلک کامپیوتر من 1 ماه مدام همیش در حال مدل ساختنه و فک کنم ظرف یک ماه آینده حتما ذوب خواهد شد.

اینا رو نوشتم که بگم:

مناجات شبانه

خدای من. گاهی ماها یه تلنگر احتیاج داریم که برگردیم روی خط. کار من از تلنگر گذشته به پس گردنی رسیده. همیشه تو و همه جا تو تنها کسی بودی که بهش تکیه کرده بودم. تنها کسی بودی که حرفات برام حجت بود. راهت برام راه بود و بخشندگیت امید شیطنتهام. گاهی بدجور کشتی هام غرق میشه اما تو تنهاییم از همین کشتی شکسته ها قایق می سازم. اینا رو نوشتم که بگم محسن بازم یادش رفت که چیا بهت گفته بود….

پ. ن. رفته بودم چند وقت پیش Brick. بلکه چهار تا تیر تخته بخرم بریزم تو این خونه. یه مبل گرفتم که خیلی قشنگ بود. خونم دیگه داره تغییر کاربری می ده و از یه آفیس بزرگتر تبدیل می شه به یه محل مسکونی!!!!

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | مه 26, 2011

روز مادر مبارک

خیلی چیزها رو از دست دادم.  تولدای دور هم، شادی های خونوادگی، شوق کادو خریدن و بوسه بر دستای مادر. ناشکر نیستم می دونم زندگی همیشه اون رویایی نیست که آدم تو ذهنش ساخته و حقیقته اما گاهی خوب این حقیقت ها تلخ می شن.

هوای ادمونتون عجیب ترین سوژه ایه که می شه در موردش حرف زد. یه دقه گرمه یه دقه سرده یه دقه هم بارونی بعدش آفتابی. اما هر چیزی که هست طبیعتش الان خیلی قشنگ و دلچسبه. دیروز تو ایران روز مادر بود. آخ که خیلی دلم هواشو کرده. خیلی دوست داشتم که الان ایران بودم کنارش یه جشنی می گرفتیم و کلی کنار هم شادی می کردیم اما افسوس که نمی شه فعلا به ایران رفتا فکر کرد به هزار و یک دلیل خواسته و نخواسته. کلا حس می کنم میزان ای کاش در زندگیم زیاد شده، اما نمی دونم من آدم رویاپردازی شدم یا کلا آدم …. نمی دونم چی!… شدم! طعم بزرگ شدن خیلی تلخه. روزایی که کنار مامان بودم و مهدی، می رفتیم سر کار میومدیم خونه غذا و چایی و میوه همه به راه بود و یه نگاه عاشق که غر غر های شبانه ما از کارهای روزانمون براش شیرین ترین سرودها بود. خیال می کردیم همین که می ریم سر کار دیگه مرد شدیم و شاخ غول شکوندیم! می گفتیم الان داریم تو آتیش حرارت می بینیم و فولاد آبدیده می شیم. کو؟ کدوم آتیش؟ کدوم رنج؟ اگه اون رنجه این چیه؟ این که هر روز که میای خونه می گی ای لعنت به این زندگی! یکیو می خوای بشینی عین رادیو دو موج براش هی بگی هی بگی هی بگی ….

آره این حقیقته، تلخی دل تنگی اولین مزه ایه که این شربت خارج نشینی داره. هرروز اگه به مامان زنگ نزنم روزم شب نمی شه. اصلا روزم شروع نمی شه. کلی باهاش حرف می زنم، غر می زنم، شکایت می کنم…. از خودم بیشتر غصه شو می خوره… از موفقیت هام می گم، از اتفاقات با مزه زندگیم می گم از شادیام می گم، انگار دنیا رو بهش دادن از خودم بیشتر می خنده. خدایا چی خلق کردی تو آخه!!

دلم می خواد بگم مادر روزت مبارک، بگم دوستت دارم، بگم من نامرد ترین پسر دنیام که حتی یه سر سوزن از محبت هاتو جبران نکردم. گاهی فکر می کنم چه گناه بزرگی مرتکب شدم که خدا انداختم اینجا که نعمت بوسیدن دست مادرم رو ازم گرفت. … شایدم همش زندگیه…. ای لعنت به این زندگی

مادرم برام معلم هستی، دوستم هستی، یارم هستی، یه عالمه چیزای دیگه هستی که در لغت نمی گنجن. روزت مبارک که دنیای من با وجود تو معنی پیدا می کنه. می بوسمت از همین راه دور که برای عشق به مادر هیچ فاصله ای معنا نداره.

مناجات شبانه

خدایا شاکرم و فقط یه چیز… مراقب مادرم باش. آدما، ارزشمندترینشون رو همیشه به تو می سپارن

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | مه 7, 2011

خانه جدید

تنهایی بخشی از زندگی یک مرد هست که حتما حتما باید در زندگی تجربش کنه. از اونجایی که چه بخواد و چه نخواد بخشی از زندگیش در هر شرایطی هست. زمان هایی که فقط و فقط می خواد خودش باشه و خودش و دو کلوم مردونه با خودش گپ بزنه. پس چه بهتر که این شرایط رو تجربه کنه.

بالاخره روز موعود فرارسید. زمانی که دیگه خونه و همخونه ای رو بوسیدیم و به زندگی تکی روی آوردم. نه می گم خوبه و نه می گم بد. چون دیگه پذیرفتم هیچ چیز در دنیا پکیج کامل نیست، همیشه یه سری چیزا به دست میاری و همیشه یه سری چیزا از دست میدی. اما هنر یه آدم اونه که چیزهایی رو که به دست میاره رو ببینه و چیزهایی رو که از دست میده رو به باد فراموشی بسپاره.

از اسباب کشی متنفرم! چون قشنگ مرگ رو به چشم می بینی و بعد که خودت موندی و خودت مواجه میشی با یه خونه سونامی زده که همه چیز ولو شده وسط حال. نمی دونم گفته بودم یا نه اما به هرحال دنبال یه خونه بودم، دنبال یه تغییر. رو کاغذ هیچ چیز جور در نمیومد اما زندگی من از اصل یه نامساوی بود روی کاغذ و شاید اصلا یه عدد موهومی!! بالاخره دل رو زدم به دریا چون به زمان با خودم بودن نیاز داشتم و خونم رو عوض کردم. خونه جدیدم خیلی دنجه. آرومه و آرامشش رو دوست دارم. یه جورایی حس مالکیت قشنگی بهت میده و در عین حال حس مسوولیت پذیری.

روز اسباب کشی از قبل کاملا زمان بندی شده بود. گرفتن U-Haul گرفتن ماشین سواری و بقیه کارها. همه چیز باید در کمتر از 2 روز به اتمام می رسید. صبح اول وقت زنگ زدم به اینترپرایز و یه ماشین رو که رزرو کرده بودم خواستم. اینجا خیلی خوبه میان دنبالت شیک می برنت دم دکون، بهت ماشین می دن اونم ماشین مدل سال، شیرینی هم بهت می دن، پولم زیاد ازت نمی گیرن (مثلا 3 روز ماشین شد 31 دلار) دیگه کم مونده یه ماچم طرف بکندت و الباقی! خلاصه وقتی طرف گفت ماشین چی می خوای حق انتخاب زیاد نداشتم. یا نیسان آلتیما و یا فورد فیوژن. خوب فورد رو انتخاب کردم و تو دلم می گفتم حالا می مردین بهم اس یو وی می دادین. منتظر ماشین بودیم با علی که علی گفت فکر کنم ماشین خرابه چون دارن بهش ور می رن. و دیدیم بعله! آقای مدیر تشریف آوردن و گفتن بیاین این اس یو وی رو ببرین. ماشین نو مدل سال که فقط 7000 کیلومتر کار کرده بود!

خلاصه اونو برداشتیم و رفتیم یه ون هم از یو هال گرفتیم و به سمت اسباب کشی!! ماشالله تیر تخته کم نداشتیم. هم وسایل من بود و هم وسایل وحید و هم کمی وسایل مهدی. خلاصه در چندین رفت و آمد وسایل رو به خونه ها انتقال دادیم. سر تخت و مبل خونه وحید عملا مرگ رو به چشمم دیدم. چون هیچ کدومش تو آسانسور جا نشد و مجبور شدیم با پله 6 طبقه ببریمش بالا! خلاصه حضرت عزرائیل در کنا رما با لبخند مترصد فرصت بود تا جان ما رو با خودش مصادره کنه.

روز بعد از اسباب کشی نوبت به عملیات تجهیز کارگاه بود. با وحید و بنفشه رفتیم سراغ مغازه های فروش لوازم منزل و یه جهاز کامل هم برای خونه خریدیم. شب که مشغول بازسازی و پاک سازی بند و بساط مفروش بر زمین (!) بودیم یهو دیدیم در فیس بوک یکی از بچه ها زده کی گلدون مجانی می خواد (اینجا خرید گلدون حوالی 100 دلاره!!). اینو که دیدم سریع زنگ زدم بهش و گفتم من می خوام و از داشتن ماشین بزرگ سواستفاده کردم و سریع یه گلدون خوشگل رو آوردم کنار خونه.

چندتا عکس از خونه جدید بذارم:

مناجات شبانه

خدایا شکرت. شکرت از نعمت امیدی که در وجودم گذاشتی. نعمتی که بهم آموختی. در شرایط سخت. بهم آموختی همیشه چیزی که من انتهای کار می خونم ، در قاموس تو ابتدای کار دیگری هست. چیزی رو کم نیستی می خونم؛ آغاز یک هستی دیگری هست. همیشه سختی برام به تنهایی دردآور بوده و هست. اما زمانی که در تاریخ زندگیم جستجو می کنم، شیرینی امیدی که در اون سختی هست به همراه طعم خوش موفقیتی ندانسته و نا خواسته، من رو به کنکاش برای روبه رو شدن با سختی های جدید حریص تر می کنه. خدایا شکرت که در همه شرایط زندگیم، در تک تک بند بند زندگیم هستی و اعتقاد به تو برای من مفهوم واقعیه امیده. خدایا شکرت.

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آوریل 18, 2011

بی حوصلگی

زمانی که هیچ چیز جواب منطقی نمی ده، اولین عکس العمل بررسی های موشکافانه به سبک پرفسور بالتازاره، مرحله بعد عکس العملهای عصبی و گاهی خشن به سبک رمبو و در نهایت هم گفتن جمله پر معنای گور ….ت که در واقع معنی شکست رو نمی ده و یک عقب نشینی استراتژیک محسوب می شه.

از صبح تا به حال 10 بار این UDEC خسته رو ران[1] کردم و نمی دونم این وامونده چرا ذخیره نمی کنه داده هاش رو!! الان نشستم عین جنگیر ها که به محض اینکه رانهاش تموم شد ببینم چه مزخرفی رو سرهم می کنه. دیروز معلم خصوصی یه بابایی بودم که طرف فلسفه دین می خونه و حالا یه درس زمین شناسی برداشته (همون زمین فیزیکی خودمون) و من دقیقا نمی دونم با چه هدفی اینکار رو کرده!! اما دیگه از ریاضی 5ام دبستان مرور کردم تا شیمی اول دبیرستان و زمین شناسی! ولی خوب میگیره راضیم ازش! دیروز که باهاش کلاس داشتم یهو دیدم ای دل غافل یه آقای عاقله مردی هم نشسته کنار دستش. گفتم حتما جا نبوده اومده اونجا نشسته حالا اگه من برم بشینم می ره. دیدم تا منو دید پاشد و معرفی کرد که این پدرمه! یا خدا! گفتم تو این هاگیر واگیر باباتو کجا آوردی!؟ یاد قدیما میافتادم که اگه یه معلمی به بچه می گفت بالا چشت ابروه بابای طرف میومد و بعد هم دیگه تکلیف معلم جان با کرام الکاتبین می بود! خلاصه من خودم رو آماده کردم که الان پدر گرامیشون بنده مورد الطفات قرار بدن! اولش خیلی جا خوردم و تقریبا همه رشته افکار اندر ذهنم به هم ریخت ولی بعد که شروع کردم دیدم دکی! پدر جان هم خودش داره نت برمی داره و در بحث شرکت می کنه. حدس زدم اومده کنترل کیفی کنه که مبادا من بپیچونم.

آخرش هم که خداحافظی کرد گفت من هفته دیگم بیام؟ منم گفتم قدمتون روی چشم تشریف بیارید! اما دمش گرم بهتر از پسرش در بحث شرکت می کرد و یاد می گرفت. بعد هم پسره گفت الان با بابام داریم میریم کلاس گیتار! و بعد گفت محسن گیتار هم می زنه! منم از صنعت ادبی اغراق استفاده کردم و چنان خودم رو توصیف کردم که انگار خوان مارتین هستم (راستش گفتم شاید گفت حالا که این معلم خوبیه بیاد بهمون گیتار هم یاد بده!!)

دیروز هم بالاخره قرار داد این خونه جدید رو نوشتیم و ایشالله از ماه می میریم توش. کلا نمی دونم چرا اما این خونه رو خیلی دوسش دارم. یه جورایی حس خونه بهم می ده. صاحب خونه یه خانواده بسیار خوب کانادایی هستن که خانوم خونه (که انگار مسوول امور دیپلماتیک منزل هم هست چون قرار داد رو اون امضا کرد) معلم دبیرستانه و بسیار بشاش. اول بحث با حالتی جنتل من وارانه گفتم فکر می کنی جایی برای بحث درمورد اجاره هست؟ گفت نه! و البته چند تا دلیل قانع کننده هم آورد پشتش که بدون حرف اضافه راضی شدم. توی قرار داد اسم دو تا بچه کوچولوش رو هم نوشت. خیلی خوشم اومد. گفت اسم اون ها رو هم می نویسم شاید یه روز اونها طرف حسابت بشن! دمش گرم با این باقیات صالحاتش. خلاصه که به نظر میاد خونواده همچین دلشادی هستن و خدا رو چه دیدین شاید یه پا ویکتوریا شدن واسا خودشون (برای تعریف ویکتوریا به پست های اول اول مراجعه نمایید!!)

خلاصه این هم از این (الان ران 183 هست و 17 ران دیگه من میفهمم که این چه مرگش است!!) پس بروم فعلا!

[1] ران: در انگلیسی run بوده و در برنامه نویسی به اجرای برنامه و اجرای مدل گفته می شود و با عضو بدن کاری ندارد

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آوریل 15, 2011

سال جدید به سوی خانه جدید

امروز اواخر بهاره… اینجا برف شدیدی شروع به باریدن کرده. بارشش رو از چند روز پیش می شد حس کرد با سوزی که پوست و استخون رو از هم جدا می کرد. همینجور نشسته بودم و مثل همیشه فکر می کردم و مدلم رو به اجرا گذاشته بودم که حوس نوشتن به سرم زد.

نمی دونم این ایده عوض کردن خونه از کجا به ذهن کی رسید اما بالاخره دوره زندگی 3 ساله ما در این ساختمون هم آخر این ماه به سر میاد و زمان رفتن به خونه جدیده. خونه جدید رفتن هم برای ما ماجرایی شده به طوری که تقریبا همه جا رو گشتم. خیلی موقعیت ها رو پیدا کردم و خیلی از اون موقعیت ها از چنگم مثل ماهی لیز خوردن و رفتن بیرون. راستش رو بخواین نمی دونم باید خوشحال باشم یا غمگین از از دست دادن اونها. بازار خونه خیلی گرون شده چند وقت پیش یه جا رفته بودم که خونه رو میداد 650 دلار. عین یه لونه بود بس که کوچیک بود. نمی دونم اصلا باید به خونه فکر کرد یا نه؟ اما به هر حال چند وقت پیش رفتم یه خونه رو دیدم که راستش خیلی خیلی زیبا بود 850 دلار و قرار فردا برم بگیرمش. جای خیلی شیک و قشنگیه. اما یه کم نگرانم. نگران از اینکه این اضافه خرج رو چطور باید مدیریت کنم. اصلا نمی دونم باید نگران این مساله باشم یه نه. موضوع به همین جا خلاصه نمی شه. چون واقعا از آینده بی خبرم. حس می کنم یه ریسک سنگین دارم انجام می دم. اما نمی دونم یه حسی توم داره می گه برو جلو نترس… نمی دونم این حس خوبست یا حس بده. دیشب خیلی دعا کردم که چیزی که صلاحم هست پیش راهم قرار بگیره. خدا رو شکر هیچ وقت برام اینجا بد نیومده هرچند همیشه غر زدم اما هرگز بد ندیدم.

چند روز پیش سالگرد فوت بابا بود. خدا بیامرزدش همیشه می گفت زندگی هم خرج داره هم برج. همیشه یادمه اول ماه که می شد حقوق ماه رو قسمت بندی می کرد که این برای اینکار اون برای اون کار و همین جور الی آخر.

چند روز پیش که از نگرانی داشتم روانی می شدم سر خونه با مامان خرف می زدم. خیلی آرومم کرد. خدا حفظش کنه. حرفاش تو فرکانس دلم بود. آروم و متین مثل همیشه. انگار بچه که به دنیا میاد و با لالایی مادر به خواب میره تو لوح وجودش حک می شه که این صدا همیشه آرامش بخش وجودت خواهد بود. خیلی دلم براش تنگ شده. دلم می خواد بی خیال اینجا بشم و بزنم برم پیشش یه مدت زیاد بمونم. نمی دونم چقدر اما زیاد خیلی زیاد. ای کاش زندگی بر پایه رویا بود نه حقیقت.

امروز برف شدیدی اینجا میباره. مثل هر سال که تو آوریل زمستون زور آخرشو می زنه و می ره پی کارش.

مناجات شبانه

خدای من! شکرت. همیشه شکرت می کنم. امروز بهت گفتم خدایا سر چند راهیم. الان هم از اون وقتاییه که باید بلندم کنی و دوباره رو این شن زار فقط رد یک رد پا باشه. از عهده فکر و خیالش برنمیام. تو از آینده با خبری. از اینکه چه اتفاقی در انتظاره. از اینکه تقدیرم چی نوشته و مسیرم به کدوم سمته. خدای مهربون. تنهام نذار. الان بدجور نیازمندتم. کمکم باش که بتونم از مسیر تقدیر بگذرم و سد افکاررو بشکنم. خدایا روز اولی که پا به دانشگاه گذاشتم گفتم تو گشاینده تمام درهایی. با تو همه چیزم و بی تو هیچ…

Older Posts »

دسته‌ها