نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | ژوئن 8, 2011

کل و کل بازی

قدیما تو تبلیغات علیه سیگار یه برنامه تلویزیون میذاشت که یه پسری با رفیقاش گپ می زدن. اون رفیقا که از قضا رفیق ناباب هم محسوب می شدن به پسره گفتن بیا سیگار بکش، پسرک هم وقتی مخالفت کرد مواجه شد با یه عالمه متلگ و تیکه که آره تو هنوز دهنت بوی شیر میده و از مامانت می ترسی و از این حرفا. پسرم میافته تو کل و کل بازی می گه اصلا بده بکشم و بعدم معتاد می شه و میافته گوشه خیابون و نتیجه اخلاقی این تبلیغ اینه که دوست ناباب بده

چند روز پیش یه ایمیل از مارتین گرفتم که پاشو بیا ببینم چه غلطی می کنی تو 3 ماهه رفتی و خبریت نیست. خلاصه رفتم و مورد تیر باران رییس که چیکار می کنی و این چیه و اون چیه و یه مشت خزعبلات. و در آخر هم بهم گفت سپتامبر نزدیکه و فاند پروژه داره تموم می شه زود کاسه کوزتو جمع کن برو پی کارت. بهش گفتم من ژوئن مدل سازیم تموم میشه و برگشت بهم گفت نه! تا سپتامبر هم تموم نمی شه. من گفتم نخیر تا ژوئن تموم می شه و گفت تو واقع گرا نیستی. این حرفش خون رو تو رگ هام به جوش آورد به طوری که وقتی برگشت بهم گفت تو واقعا 24 ساعته داری کار می کنی؟ چی کار می کنی آخه. بدون اینکه بهش جوابی بدم اتاقش رو ترک کردم. اما خیلی لجم گرفت. با خودم کلی حرف زدم. حرفایی رو به خودم گفتم که یه روز بهشون باور قلبی داشتم و امروز انگار فراموششون کرده بودم. «روزی تو دست مارتین و امسال مارتین نیست که با تموم شدن فاند تهدیدت کنه» یا روز اول فوق لیسانست یادته چی بهت گفتم؟ دیدی که موفق بودی. تو هنوز همونی و خدا همونه و زمین همین زمین.

این حرفا بدجوری تو سرم آتیش انداخت که باید به هر قیمتی شده تا آخر ژوئن تموم کنم این بخش رو و بهش بگم تو حق داشتی. من واقع گرا نیستم. من تو رویاهام زندگی می کنم چون حقیقت رو میتونم توش بسازم.

این شد که این طفلک کامپیوتر من 1 ماه مدام همیش در حال مدل ساختنه و فک کنم ظرف یک ماه آینده حتما ذوب خواهد شد.

اینا رو نوشتم که بگم:

مناجات شبانه

خدای من. گاهی ماها یه تلنگر احتیاج داریم که برگردیم روی خط. کار من از تلنگر گذشته به پس گردنی رسیده. همیشه تو و همه جا تو تنها کسی بودی که بهش تکیه کرده بودم. تنها کسی بودی که حرفات برام حجت بود. راهت برام راه بود و بخشندگیت امید شیطنتهام. گاهی بدجور کشتی هام غرق میشه اما تو تنهاییم از همین کشتی شکسته ها قایق می سازم. اینا رو نوشتم که بگم محسن بازم یادش رفت که چیا بهت گفته بود….

پ. ن. رفته بودم چند وقت پیش Brick. بلکه چهار تا تیر تخته بخرم بریزم تو این خونه. یه مبل گرفتم که خیلی قشنگ بود. خونم دیگه داره تغییر کاربری می ده و از یه آفیس بزرگتر تبدیل می شه به یه محل مسکونی!!!!


پاسخ

  1. موفق میشی !

  2. پس وبلاگ من چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.