نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آوریل 18, 2011

بی حوصلگی

زمانی که هیچ چیز جواب منطقی نمی ده، اولین عکس العمل بررسی های موشکافانه به سبک پرفسور بالتازاره، مرحله بعد عکس العملهای عصبی و گاهی خشن به سبک رمبو و در نهایت هم گفتن جمله پر معنای گور ….ت که در واقع معنی شکست رو نمی ده و یک عقب نشینی استراتژیک محسوب می شه.

از صبح تا به حال 10 بار این UDEC خسته رو ران[1] کردم و نمی دونم این وامونده چرا ذخیره نمی کنه داده هاش رو!! الان نشستم عین جنگیر ها که به محض اینکه رانهاش تموم شد ببینم چه مزخرفی رو سرهم می کنه. دیروز معلم خصوصی یه بابایی بودم که طرف فلسفه دین می خونه و حالا یه درس زمین شناسی برداشته (همون زمین فیزیکی خودمون) و من دقیقا نمی دونم با چه هدفی اینکار رو کرده!! اما دیگه از ریاضی 5ام دبستان مرور کردم تا شیمی اول دبیرستان و زمین شناسی! ولی خوب میگیره راضیم ازش! دیروز که باهاش کلاس داشتم یهو دیدم ای دل غافل یه آقای عاقله مردی هم نشسته کنار دستش. گفتم حتما جا نبوده اومده اونجا نشسته حالا اگه من برم بشینم می ره. دیدم تا منو دید پاشد و معرفی کرد که این پدرمه! یا خدا! گفتم تو این هاگیر واگیر باباتو کجا آوردی!؟ یاد قدیما میافتادم که اگه یه معلمی به بچه می گفت بالا چشت ابروه بابای طرف میومد و بعد هم دیگه تکلیف معلم جان با کرام الکاتبین می بود! خلاصه من خودم رو آماده کردم که الان پدر گرامیشون بنده مورد الطفات قرار بدن! اولش خیلی جا خوردم و تقریبا همه رشته افکار اندر ذهنم به هم ریخت ولی بعد که شروع کردم دیدم دکی! پدر جان هم خودش داره نت برمی داره و در بحث شرکت می کنه. حدس زدم اومده کنترل کیفی کنه که مبادا من بپیچونم.

آخرش هم که خداحافظی کرد گفت من هفته دیگم بیام؟ منم گفتم قدمتون روی چشم تشریف بیارید! اما دمش گرم بهتر از پسرش در بحث شرکت می کرد و یاد می گرفت. بعد هم پسره گفت الان با بابام داریم میریم کلاس گیتار! و بعد گفت محسن گیتار هم می زنه! منم از صنعت ادبی اغراق استفاده کردم و چنان خودم رو توصیف کردم که انگار خوان مارتین هستم (راستش گفتم شاید گفت حالا که این معلم خوبیه بیاد بهمون گیتار هم یاد بده!!)

دیروز هم بالاخره قرار داد این خونه جدید رو نوشتیم و ایشالله از ماه می میریم توش. کلا نمی دونم چرا اما این خونه رو خیلی دوسش دارم. یه جورایی حس خونه بهم می ده. صاحب خونه یه خانواده بسیار خوب کانادایی هستن که خانوم خونه (که انگار مسوول امور دیپلماتیک منزل هم هست چون قرار داد رو اون امضا کرد) معلم دبیرستانه و بسیار بشاش. اول بحث با حالتی جنتل من وارانه گفتم فکر می کنی جایی برای بحث درمورد اجاره هست؟ گفت نه! و البته چند تا دلیل قانع کننده هم آورد پشتش که بدون حرف اضافه راضی شدم. توی قرار داد اسم دو تا بچه کوچولوش رو هم نوشت. خیلی خوشم اومد. گفت اسم اون ها رو هم می نویسم شاید یه روز اونها طرف حسابت بشن! دمش گرم با این باقیات صالحاتش. خلاصه که به نظر میاد خونواده همچین دلشادی هستن و خدا رو چه دیدین شاید یه پا ویکتوریا شدن واسا خودشون (برای تعریف ویکتوریا به پست های اول اول مراجعه نمایید!!)

خلاصه این هم از این (الان ران 183 هست و 17 ران دیگه من میفهمم که این چه مرگش است!!) پس بروم فعلا!

[1] ران: در انگلیسی run بوده و در برنامه نویسی به اجرای برنامه و اجرای مدل گفته می شود و با عضو بدن کاری ندارد


پاسخ

  1. به به . به سلامتی . اگه کمکی برای اسباب کشی خواستی ما در خدمتیم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.