نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | فوریه 10, 2010

تنها در خانه!

اگر من روزی یه کاره‌ای شدم در این مرز و بوم این مهدی الاخوی یگانه در دنیا رو می‌کنم یا رییس صدا و سیما یا وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات بس که هی به من گفت چرا این وبلاگ قراضه رو آپدیت نمی‌کنی!‌ به جان خودم انقدر گرفتارم که مپرس!

القصه که ما این هفته ای که گذشت در ادامه مراسم پرفیض تولد انقدر صدای آشنا شنیدیم که یه لحظه اگربیرون رو تماشا نمی‌کردم فکر می‌کردم که خونه ام تو ایران! فکر کنم ۲ شنبه یا سه شنبه بود که یهو دیدم ای دل غافل تلفن پشت تلفن می‌شه از ایران و تقریبا تمام فامیل دارن زنگ می‌زنن پشت هم! اگر بخوام به ترتیب بگم که دیگه کهولت سنم معلوم می‌شه ولی نسیم و فرشته خانوم و علی و امیرحسین و دایی محمد و امید و آقای محمدی و رامین و علیرضا کامجو و حسین چهره و احسان و همه و همه زنگ پشت زنگ و تبریک تولد به طوری که از ترافیک تلفنی بعضی از این عزیزان مجبور شدن فقط پیغام بذارن که واقعا ازشون معذرت می‌خوام که نتونستم باهاشون حرف بزنم. با امیر خان و سارا دختر دایی هم که دیگه مفصل چت کردیم و عمه آذین هم از آمریکا زنگید و تبریک گفت و خلاصه کلی خوش به حالم شد! از همشون کلییییییییییی ممنونم که به یادم بودن.

اما دوتا واقعه بزرگ هم در این راستا رخ داد که یکی رسیدن بسته کمک های مردمی از طرف مامان که کلی خوراکی خوش مزه گیرمون اومد (به به!) و همینطور هم … وقتی که پستچی زنگ زده بود و من نبودم و نامه گذاشته بود که آقا بیا بستت رو از پست تحویل بگیر، شب دیدم یه کاغذ دیگه پست هم انداختن تو خونه!‌ خلاصه من که انتظار بسته جدیدی رو نداشتم رفتم اداره پست و دیدم وااااااااااااای یه بسته اومده از ساسکاتون! کتی برام از ساسکاتون یه کادوی خوشگل فرستاده بود‍! یه کارت پستال با کلی عکس که باهاش سر فارغ التحصیلیش انداختم و یه کروات خوشگل و یه شیشه مربای ساسکاتون بری! خلاصه این کارت و عکس رو به همراه کارت پستال خوشگلی که مامان و الاخوی برام فرستاده بودن گذاشتم رو طاقچه کمدم که همیشه جلوی چشمم باشه و بدونم که چه عزیزایی رو تو زندگیم دارم بهشون ببالم.

علاوه براین هم به شدت مشغول کار و بار و درس بلکه بتونم سر موقع از شر این تز لعنتی خلاص شم و دیگه عالم دانشگاه رو ببوسم و یه کم ببینم زندگی چه خبره. راستش این چند روز که کل کار ما شده صبح از خواب بیدار شو یه کم کیبورد تمرین کن یه کم گیتار بزن بعد برو دانشگاه تا شب خسته و کوفته بیا یه کم وب گردی کن و لالا! این فعلا مهمترین اتفاقات روزه. فعلا همین اما مناجات شبانه چند وقت نکردیم!

مناجات شبانه:

خدایا شاکرم از همه چیز. گاهی عرف می‌شه بخشی دست و پا گیر و گاهی می‌شه بخشی که باید بهش توجه داشت. همیشه سوال هست که ایا عرف درسته یا چیزی که خودم فکر می‌کنم درسته. یه حکیمی می گفت تجربه ها رو تجربه نباید بکنی. اما راستش چیزی هست تو ذهنم که گاهی به شدت فضای ذهنم رو به خودش اختصاص می‌ده. حسی آمیخته با نگرانی تفکر تشویش و هزار چیز دیگه که خودت می‌دونی. و خودم اعتراف می کنم که مقصر خودمم!‌ اما خوب…چی بگم؟! فقط می‌خوام به حال خودم وا نذاریم

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | فوریه 2, 2010

روز تولد یا شب خاطره ها

دیروز به میلادی و پریروز به شمسی من سومین سالگرد تولدم رو اینجا جشن گرفتم… یا بهتر بگم برام سومین سالگرد تولدم رو جشن گرفتن. راستش یه دوستی پیام تبریک داده بود که ایشالله صد ساله بشی اما نه تو ادمونتون و من براش نوشتم با داشتن چنین دوستای گلی که (در پایین وصفشون میاد) من دارم صد سال زندگی کمه و ادمونتون هم برام بهشته.

چند روز قبل بنفشه دعوت کرده بود من و چندی از دوستام رو به منزلشون برای صرف شام و البته فقط به من لو داده بود که شام آش رشته است! آش رشته در این گوشه دنیا که خرید رشته و کشک و سبزی آش یه فرایند بس نفس گیر خواهد بود غذایی به حساب میاد که واقعا میزبان رو میندازه تو زحمت و میهمان رو شرمنده می‌کنه! خلاصه منم که کلا نه که عشق ماشین باشما! نه!!! برای کمک به دوستان رفتم یه شورلت خوشگل اجاره کردم و رفتیم خرید. بعد کلی خرید و اینا مثل همیشه شنبه شب آتوسا اومد که به من کیبورد یاد بده. اوه!‌ نگفتم اینو! من اینجا به نمایندگی از مامان و داداش گلم یک فروند کیبورد یاماها خفن! به خودم کادوی تولد دادم (هوراااا).

بعد تمرین شامگاهی گفتم خوب آتوسا بریم خونه بنفشه که کمکش کنیم. خلاصه من لباس پوشیدم و تا اومدم که بریم دیدم هم آتوسا هم مهدی خ می‌گن این چیه پوشیدی و همچین شروع کردن به طراحی لباس برای من که انگار می‌خواستم برم اجلاس سران عدم تعهد! خلاصه من هم که در زیر فشار به سرعت تغییر فاز می‌دم به موجودی بسیار شکل پذیر (!) هر چی گفتن بپوش گفتم چشم! خلاصه رفتیم و دیدم که به و به و به چه بوهای خوبی میاد خونه بنفشه به طوری که فکر کنم تا سر خیابون وایت بو برنگ آش و زرشک پلو با مرغ پیچیده شده بود!

به هرحال چون هوا هم سرد و برفی بود منم رفتم دنبال چند تا دیگه از بچه ها و همینطور که نشسته بودیم و دیگه همه جمع بودن یهو دیدم واااااااااااااای ییییییییه کیک خوشگل با یه عالمه شمع تولدت مبارک روش یهو اوومد تو و همه گفتن تولدت مبارک!‌ راستش می‌دونیدخیلی حس خوبیه وقتی می بینی دوستایی داری که به فکرتن در همین حین عکس و کیک و گیجیای بعد از سورپرایزی بودم که وحید هم زنگ زد و کلی با مژده برام از اون سر دنیا تولدت مبارک خوندن. اصلا نمی‌تونم توصیف کنم که چه طور این دوستانم رویایی ترین و بهترین شب زندگیم رو برام ساختن.

اینم یه عکس برای مشتاقان علاقه مند (خنده)

واقعا جا داره از همه این دوستای خوب و مهربونم که انقدر گل هستن تشکر کنم. از همشون مخصوصا بنفشه که انقدر زحمت کشیده بود که یه شب قشنگ رو برام بسازه و من هنوز که هنوزه نتونستم کاری کنم که اندکی از این همه محبت رو جبران کنه.

راستش رو بخوایداین که اصلا من نمی‌خواستم تولد بگیرم و اصلا تاریخ تولدم رو هم از فبس بوک برداشته بودم این بود که واقعا در تولد پارسالم خیلی از دوستام رو انداختم توی زحمت و انقدر شرمندشون شده بودم که گفتم همینطور چراغ خاموش می‌رم جلو اما خوب …. صفایی داره ها وقتی می‌شی کانون توجه (خنده).

از طرف دیگه هم بعد از آپلود شدن عکسای تولد در فیس بوک هم کلی پیام تبریک و تلفن و اینا داشتم که از همشون بخاطر لطفشون ممنونم.

از یه طرف دیگه هم دوستای عزیزم و خونواده گلم تو ایران.

مامان گلم اول!‌ که پریروز کلی پای تلفن با هم تولدم مبارک خوندیم (کلی بووووس) کلی با هم ارتباط دلی برقرار کردیم!‌ ایشالله یه روز دور هم تولد بگیریم!‌ شیخ العارفین شاه دوماد، داداشم که یه متنی نوشته بود که راستش من کلی از دهخدا استفاده کردم تا معنیشو فهمیدم (خواننده علاقه مند رجوع کند به بخش نظرات پست قبلیم) و از شعر خیام فکر کنم داشت تا بیا به ترانه اندی (خندههههههه). سارا دختر دایی گلم و دایی و زن دایی عزیزم که یه کارت تبریک خوووووشگل برام فرستاده بود کلی حااااال داد و امیر خان که کلی پای مسنجر جینگیلک بازی درآوردیم (خنده) دعا می‌کنم یه بار دیگه تولد با این عزیزام بگیرم. عمه آذین که همیشه وقتی زنگ می‌زنه کللیییییی انرژی از پای تلفن برام میاد.

علیرضا کامجو که پیام تبریک تو یاهو فکر کنم زده بود چون من تو صفحه یاهوم دیدم اما نمی‌دونم چطوری باید جواب داد اونجا.. همین جا ازش تشکر می‌کنم. خانم مهربان (نام مستعار ادوکیشنال کامنت!) برام یه کارت تبریک فوق العاده فرستاده بود و گویا تولدش مثل من تو بهمنه کلی خوش به حالش (دو نقطه دی) کلی ممنون باید آنلاین شی یه گزارش مفصل بهم بدیا!! بعد… فکر کنم همه رو گفتم اگه کسی رو از قلم انداختم معنیش این نیست که برام مهم نبوده… بابا یه سال پیر شدمممممممم چه انتظاری داررررررررید!!!

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | ژانویه 14, 2010

المپیکیاش صلوات!

هر وقت در اینجا دیدید یه چیز مجانی میدن بدونید که کوهی از پول داره میاد سمت این جماعت کانادایی.

امروز بعد از کلی ایمیل و پوستر و کلی چیزای دیگه که تو دانشگاه و روزنامه و محله و اخبار و اینا پخش شده بود در رابطه با المپیک بالاخره امروز روزش بود که آقای مشعلدار المپیک ۲۰۱۰ ونکوور بیاد از دم دانشگاه رد بشه و بقول یکی از همین ایمیل ها شاید تنها برای یکبار در زندگیتون این شانس دست بده که مشعل المپیک رو از نزدیک ببینید.

خلاصه ما هم دوربین و بند و بساط رو آتیش کردیم که امروز بریم و یه گزارش ویژه تصویری مشتی برای وبلاگم تهیه کنم.

برنامه مطابق وعده قبلی ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر آغاز شد و دوستانی که زودتر اومده بودن یک کلاه زیبا با آرم دانشگاه بطور مجانی نصیبشون شد! یک طرف خیابون یه سن می‌شد دید که یه گروه موسیقی داشتن خودشون رو تیکه پاره می‌کردن و این ور هم پر بود از آدمهای مختلف که اکثرا دانشگاهی بودن و یه عالمه پرچم کانادا با آرم اسپانسر برنامه دستشون بود! حالا اسپانسر کی بود؟

که دیگه شده بود حاتم طایی و چپ و راست به ملت نوشیدنی میداد! خلاصه حوالی ساعت ۵ بود که دیدیم ای دل غافل انگار هفته دفاع مقدس شروع شده!

لشکری از ماشین‌های پلیس و RCMP و خلاصه هرکی رو فکرش رو بکنید میومد و رد می‌شد و و البته لا به لای اونها هم می‌شد ماشین‌هایی رو دید که روش شعارهایی نوشته شده بود که بابا کانادا دمت گرم!

خلاصه با وجودی که هوای اینجا در روزهای گذشته به حدی گرم شده بود که می‌شد به راحتی بدون کاپشن اومد بیرون، اما امروز هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! خلاصه عشق به المپیک (!!) دیگه نمی‌ذاشت برگردیم سر کار که! این بود که به منظور حفظ آمادگی و قوای جسمانی هر ماشین پلیسی که از کنارمون رد می‌شد براش دست تکون می‌دادم و هورا می‌کشیدم!! که بالاخره لحظه موعود فرا رسید و … مشعلدار اومد و رد شد!

و به محض اینکه ایشون اومدن و رد شدن من هم به سان آدمی که منتظر بود که بگن خوب نذرت قبول شد برو!‌به سمت آفیس دویدم!!!!!!! و به این ترتیب اینطوری!

اما شنیده ها و دیده ها حاکی از اونه که این مشعل تا میدون چرچیل برده شده و کلی جشن و آتیش بازی و رقص و قرتی بازی درآوردن تا فوریه که دیگه بیاید و ببینید که چه ها و چه ها می‌شه و چقدر سرمایه و دلار سرازیر می‌شه به کانادا!!

خبر نگار اعزامی «خاطرات ادمونتون»

محسن پسر نیک!

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | ژانویه 7, 2010

بوی خوش زندگی

چند وقت پیش یه جا رفته بودم رو منبر که آره زندگی فلان و زندگی بهمان!‌ خلاصه کلی غر و لند که زندگی خیلی بده و از این حرفا! اما آدمیزاده دیگه از یه لحظه دیگه خودش خبر نداره که!!

امروز هوای ادمونتون نزدیک ۳۰- توی شب می‌شد و من هر لحظه که می‌رفتم پشت شیشه می‌گفتم آخه تو این سرما مگه می‌شه بیرون رفت! دم خودم گرم که موندم خونه و حالی به حولی. اگرچه امروز صبحم خیلی مفید بود و تونستم کارم رو به پیش ببرم اما ماجرای شب چیز دیگه ای بود!

بذارین به جای حاشیه نویسی برم سر اصل مطلب. حوالی ۷:۳۰ شب بود که علی فاخری بهم زنگ زد که بریم وست ادمونتون مال که من یه واکی تاکی که خریده بودم رو پس بدم و چون دیر متوجه شده بودم گفت ۵ دقیقه وقت داری که آماده شی بیای پایین! خوب منم سریع لباس پوشیدم و گفتم همش تو ماشینیم دیگه پس طوری نیست نمی‌خواد واسای ۳۰- خودم رو مسلح کنم. سوار شدیم و راه افتادیم. همین که به فاکس درایو رسیدیم دیدیم سمت راننده، عقب یه چیزی داره می‌گه تق تق تق! یه کم که پیش رفتیم علی گفت فرمون داره میزنه! و این یعنی پنچری!

خلاصه به زور یه جا گیر آوردیم که کنارش یه محل نگهداری اسب بود و مسلما شب اون ساعت هم تعطیل. برای اینکه یه حسی داشته باشید از اونجا. یه جای تاریک بدون هیچ ساختمونی و کنار اتوبان! هوا ۳۰- و فقط ۱/۳ بنزین! و لاستیک پنچر که چه عرض کنم لاستیک له شده!

خلاصه از اونجا که اینجا کاناداست و حتی اگر موش خانوم هویشام دمش تو سوراخ گیر کنه یه شماره toll free ۱-۸۸۸ وجود داره براش، علی گفت بذار الان زنگ می‌زنم بهشون که یکی رو بفرستن برای عوض کردن لاستیک. خلاصه ماشالله! به این خدمات! بعد از کلی حال و احوال به زبون انگلیسی و فرانسه! و هزار تا لطفا ۱ را بگیرید لطفا ۳ را بگیرید. یه آقایی گوشی رو برداشت! حالا بیا فرایند شناسایی!‌اسمت چیه خونت کجاست شمارت چیه! و حالا سوال سخت تر!!! کجایی؟!

خدا پدر مادر تکنولوژی رو بیامرزه که با آیفون علی و همینطور GPS Navigator که علی داشت جا مون رو پیدا کردیم و گفتیم که دیدم طرف میگه ۹۰ دقیقه دیگه ما می‌تونیم براتون نفر بفرستیم الان شبه و همه لیز خوردن زدن به هم!!!!!!!!!! حالا ما موندیم و هوای سرد و لاستیک پنچر! دیگه گفتم علی کار خودمونه بمونیم تو ماشین بنزین تموم شه کارمون ساختست!

خلاصه اول از همه جک کجاست؟! دیدیم بله جک با یک تکنولوژی در حد سرخس زیر صندلی راننده بسته شده. حالا چطور باز می‌شه سوال مهمیه! علی پرید از صندوق یه هیولا چراغ آورد که من گفتم الان اینجا می‌شه روز روشن که دیدیم دکی! اصلا روشن نمی‌شه. از اونجا که ماشین علی مثل یک پادگان مجهزه بقل صندلی راننده یه چراغ قوه دیگه بود. اونو زدیم… اونم باطری نداره! موند یه چراغ دیگه که داشتیم میبردیم پس بدیم چون روشن نمی‌شد، یعنی کلیدش خراب بود. این بود که دیگه برای نجات خودمون کله لامپ رو باز کردم و با استفاده از کلید خونه یه پل ساختمو چراغ رو روشنش کردم و با استفاده از دفترچه راهنمای ماشین فهمیدیم چطور میشه این جک رو تازه در آورد!!

مرحله بعد مرحله سختی بود. حالا تو این سرما باید جک می‌زدیم تا ماشین بیاد بالاو لاستیک رو عوض کنیم. مطمئنم با دیدن تطویر جک این ماشین متوجه می‌شید ما با چه کابوسی طرف شدیم!

البته این آقای شاد و خوشحال در هوای تابستانی این کار رو می‌کنه نه تو هوایی که میله جک از سرما به دستت می‌چسبه. خلاصه! یکم من جک می‌زدم دستم یخ می‌کرد می‌رفتم علی میومد. یه تیکه من رفتم از تو ماشین یه چیزی بیارم دیدم ای داد بیداد بنزین شده ۱/۴ باک! ترس از تموم شدن بنزین و یخ زدن باعث شد تا ما برای زنده موندن با همه وجود بریم تو کار! خلاصه ماشین رو بالا دادیم و به زور پیچا رو باز کردیم دیدیم ای داد بیداد! لاستیک به رینگ چسبیده و همه با هم به بدنه چسبیدن!‌ کابوسی بود! با هر چی گیرمون میومد میزدیم به لاستیک با آچار بوکس و لگد و مشت و میله و زور و من همش از این می‌ترسیدم که رو این جک پر پرکی اگه ماشین در بره بیاد رو دست یکیمون چیکار باید بکنیم! تو هوایی که از شدت سرما موبایل من که تازه از شارژ درش آورده بودم آلارم باطری می‌داد! تا اینجا داشته باشید و به این عکس نگاه کنید!

به ضرب لگد و مشت لاستیک در اومد. راستش انقدر که من با آچار کوبیدم به رینگ دیگه تو گوشم صدای زنگ فقط می‌شنیدم! حالا نوبت عوض کردن لاستیک بود! جالب اینجا بود که لاستیک زاپاس هیچ شباهتی به لاستیک اصلی نداشت و فقط یه چیز موقتی بود که بتونی خود ت رو برسونی یه جا که لاستیکو عوض کنی! خلاصه لاستیک حالا جا نمی‌رفت و دوباره به زور جک بزن تا سرانجام لاستیک جا خورد! به علی گفتم علی همه چیز رو بریز تو صندوق فقط بریم تا بنزین تموم نشده! و اینطوری ما دوباره به زندگی برگشتیم! ۱/۵ ساعت مبارزه برای زندگی!

مناجات شبانه!

خدایا شاکرم از همه چیز. تو این مدت که داشتم لاستیک رو عوض می‌کردیم انقدر اتفاقات مختلف تو ذهنم اوومد که بعدا که تو خونه گرم و راحتم نشسته بودم گفتم اگه این طور می‌شد دیگه واقعا کارمون تموم بود! گاهی واقعا چیزهایی رو داریم و نمی‌بینیم یا قدرش رو نمی‌دونیم که اگر ازمون گرفته می‌شد تازه می‌فهمیدیم که ای بابا این رو هم داشتیم. تو این وضعیت من و علی تقریبا هیچ حسی رو در دست و پاهامون حس نمی کردیم و تنها با انرژی بازوها داشتیم کار می‌کردیم بازم شکرت ای خدا واسای همه چیزهایی که بهمون دادی.

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | دسامبر 24, 2009

دنیای برنامه ریزی

دنیا دنیای برنامه ریزیه. مخصوصا تو ادمونتون که تا میای به خودت بجنبی می‌بینی که شب شده و دیگه بطور اتوماتیک ساعت بیولوژیک بدنت تعطیل اعلام می‌کنه. در این حالته که باید بشینی و قشنگ یه دو دو تا چهار تای حسابی کنی. گاهی انقدر اسیر این برنامه ریزیا می‌شی و سردرگم از این همه deadline که واسا خودت گذاشتی که عملا دوستای دور و برت رو فراموش می‌کنی و تا چشم باز می‌کنی می‌بینی انقدر همه چیز قاراش میش شده که اصلا واسا رتق و فتق امور این ور هم باید بشینی برنامه ریزی کنی!

این مدت اتفاق زیاد افتاده. اولین تجربه مجری گریم در انجمن دانشجویی و برای برنامه شب یلدا. تجربه قشنگی بود مخصوصا اینکه محیط کوچیک و خودمونی بود. ماشالله یا من خیلی وقته از دنیا بی‌خبرم یا اینکه دیگه تاریخ مصرف ما هم داره میافته تو سراشیبی چون شاید تنها ۳۰ درصد کسایی که اونجا بودن رو می‌شناختم و حتی خیلیا هم که میومدن و باهات سلام علیک می‌کردن رو نمی‌شناختی!‌ اما واسا اینکه خودم رو از تک و تا نندازم باید گرم برخورد می‌کردم تا یه جوری از دهنش بپره که کیه. اما با همه این تفاسیر تجربه جالبی بود. اول مراسم که آخر خنده بود. آرش و بنیامین هر دو مثل مهندس های پرواز افتاده بودن به جون میکروفون ها و روی زمین فکر کنم اندازه سیم کشی داخلی یه بویینگ ۷۶۷ سیم ریخته شده بود خلاصه با هر دنگ و فنگی سیم ها به ورودی و خروجی ها وصل شدن و برنامه آغاز شد. تنوع برنامه ها زیاد بود وهم پر محتوا. در کنارش هم پذیرایی با آجیل و انار و هندونه و آش! خدایی خیلی زحمت کشیدن!

اما ماجرای پریروز ما هم که یه کنسرت در ادمونتون برگزار بود و با بچه ها برنامه گذاشتیم که بریم. قشنگی ماجرا جدا از اینکه همه ایرانی ها رو اونجا می شد دید، در این بود که من بازم فرصتی کردم و یه ماشین اجاره کردم و حالی به هولی! این ماشین گرفتن من هم ماجرایی داشت!‌زمانی که رفتم ماشین رو بگیرم یهو دیدم یه ماشین بهم داده عین قوطی‌های قدیمی روغن قو!

خلاصه برای حفظ آبرو هم شده گفتم خانم این چیه! یه ماشیت خوشگل تر بده و خلاصه یه ماشین دیگه داد که جاتون خالی حتی پنجره هاش هم با دسته بالا پایین می‌رفت! صد رحمت به پراید!! اما شب آتوسا برنامه داشت بره آمریکا و من هم بهش قول داده بودم تا فرودگاه برسونمش. من عاشق رانندگی تو شب تو جاده فرودگاهم. خلوت یه موسیقی ملایم و آرامش محض! خیلی لذت بخشه.

اما یه چند وقتیه بد فرم دلم هوای روزای اول رو کرده. دورانی که همه دوستا پهلوی هم بودیم. الان حال و هوا حال و هوای قدیم دیگه نیست شاید بگید دوستا می‌رن و جاشون دوستای جدید میان. اما بدا زمانی که شما بهترین ها رو کنار خودتون دارید و بعد می‌رن… دیگه بهترین ها رو با هیچی نمی‌شه جایگزین کرد… بعد علی گرجی و وحید و مژده، پریروز خونه میلاد و سپیده یجور مهمونی خداحافظی هم واسای کتی گرفتیم… تا یه ستاره دیگه از آسمون دوستام هم از من دور شه. زمانی که اومدم بنا رو بر این گذاشتم که اگرچه از خونوادم دورم اما خونوادم رو اینجا خودم کنار خودم می‌سازم. از کسایی که بهشون اطمینان دارم… گذشت و گذشت و الان که دورم رو نگاه می‌کنم هم می‌بینم اون خونواده‌ای که برا خودم ساخته بودن هم پخش و پلا شدن رفت! انگار خودخواهی انسان یه حقیقته… آخرش هم خودتی و خودت و دیگر هیچ…

مناجات شبانه:

خدایا شاکرم ازت. از بابت همه چیز. اگرچه الان ممکن غمگین باشم از نبود دوستایی که درکنارم نیستن اما خوشحالم از داشتن دورانی طلایی در زندگیم که هر بار به پوچی می‌رسم به یاد میارمش و با یاد آوریش خوشحال می‌شم. خوشحالم که اگرچه دورانهایی بود که به هر علتی عمرم تلف شد … دوران هایی طلایی در کنارش هست که دارمش و از داشتنش لذت می‌برم.

برف قشنگی دیروز میومد… هرچند اینجا آدم می‌دونه که بعد این قشنگی یه سرمای کشندست. دما۲۵- هست ولی هیچ چیزی از زیبایی های زمین سفید کم نمی‌کنه. خدایا شکرت که هنوز هم توی این تاریکی روزنه نور رو می‌بینم.

««آقای شیخ العارفین!‌ تا عکس های شب یلدات رو برام نفرستی از عکس های کنسرت خبری نیست!!!»»

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | دسامبر 17, 2009

صبر کن! وایسا ببینم چی شد؟!

زمانی که میزان ورودی اطلاعات از توان بازخوانی اونها بیشتر بشه به ناگاه کلی ماجراها لو می ره!

تو پست قبلیم یه چیزی نوشتم و ابراز خوشحالی کردم از دو ایمیلی که از ایران بهم رسیده بود. تو این ماجراها یهو داداش من یه کامنت گذاشت و تبریک گفت؟! من هاج و واج که چیو این داداش من تبریک گفته بهم؟! که فردا سارا دختر دایی ایمیل زد و خلاصه اون بنده خدا خیال کرد مامانم در راستا با تبریک داداشم بهم ندایی داد و خلاصه سوتی رو سوتی و بقول حاج مهدی صمدی یه باندی لو رفت!!! خلاصه که نتیجه ماجرا این بود که ما خیلی خوشحال و مشعوف شدیم اینجا!

اما یکی از مهمترین اخباری که در این مدت اتفاق افتاد و من نتونستم به طور کامل پوششش بدم برنامه داداشم بود که وارد جامعه پرفتوح متعهدین به عهد خانواده شد. راستش برای من که این سر دنیام یکی از بزرگترین خلاء های زندگیم حس شد که ای کاش! بودم و در تک تک برنامه ها شرکت داشتم. هرچند ارسال تصاویر لحظه به لحظه از اتفاقات افتاده باعث شد بتونم خودم رو در کنارشون تجسم کنم اما چه کنم که وصف العیش تنها نصف العیش هست! اما ایشالله تابستون امسال که برم ایران یه دم از همون فرودگاه آی باید قر بدم برم این ور برم اون ور!‌به چه شود!!

خلاصه همین جا به عضو جدید خونوادمون خیر مقدم می‌گم هرچند قبلا توصیه های ایمنی رو بهش کردم که اگه داداشم شب شام درست نکرد بر طبق بند ۲ ماده ۴۷ قانون خانوادگی نیک سیر، حق داره داداشم رو از خونه بندازه بیرون (خنده). اما از شوخی که بگذریم از خداوند حکیم می‌خوام که هر دوی این عزیزان رو در آغوش گرم خودش محافظت کنه از سختی هایی که به رسم زندگانی در پیش پاشون خواهد بود و بازهم به نیروی عشق و وفا در برابرشون سر تعظیم فرود خواهد آورد.

اما اینجا! هوا داره کم کم بهتر می‌شه هر چند متخصصین امر حکایت از این دارن که دلتون رو الکی صابون نزنید. من هم که مادربورد لپ تاپم به اندازه یه شومینه روشن داغ می‌کرد رفت زیر دست جراح که ایشالله زودی سالم به آغوش گرم خونواده برگرده. امروز هم یه گزارش مبسوط حسب الامر مژده براش نوشتم که اینجا چه خبره!

اما امروز نشستم و با کلی محاسبه و مصاحبه و مباحثه یه برنامه ریختم به اندازه ۹۰ روز که در یک عملیات غافلگیر کننده مرحله ۲ و ۳ تزم رو به پایان برسونم. و من الله توفیق!! از یه طرف دیگم شام مهدی در یک اقدام ضربتی اسپاگتی با سس آلفردو درست کرد و رسما این غذا با بررسی در کمیسیون اصلا ۹۵ خونه به عنوان یک وعده غذایی در سبد غذایی دانشجویی قرار گرفت و برگ زرین دیگری بر دفتر موفقیتهای متخصصین داخلی اضافه گردید!!

در ضمن، خواننده های ایران!‌ من امروز گزارش کاملی از مامانم گرفتم خیال نکنید چیزی رو می تونین از من قایم کنینا!‌هرچی نباشه من واسا خودم سردبیری بودم (خنده)

حالا برم سر مناجات شبانه:

خدایا شکرت. امروز حس خوبی داشتم… از دیروز تا امروز یهو از صفر تا صد رو چنان به طرفه العینی دیدم که گفتم بابا عجب زندگی عجیب غریبیه!! دیشب حس غمگینی داشتم… یجور حسی که نمی شه توصیف کرد. یه جور حس زندگی همیشه یه معاملست. گاهی به خودم می‌گم آیا باید بگم لعنت به این زندگی یا نه!؟ اما امروز که رنگ روح زندگی رو دیدم گفتم بابا همین فراز و فرودها توی زندگیه که اون رو قشنگ کرده. دوستان عزیزی که انرژی منفی در وجودشون زبانه می‌کشه، شرمنده این عطاری جای عرضه دردتون نیست (چشمک). خدایا شکرت

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | دسامبر 14, 2009

دوران بازگشت

بهترین علاج چیه وقتی ذهن آدم در یک لوپ آنالیز گرفتار می شه؟ وقتی که تصمیم می گیری که برای کل زندگیت برنامه بریزی و همینطور که زمان می گذره برای باقی موندن در سر اون برنامه ریزی مجبوری انقدر حاشیه امنیتی تعریف کنی که اصل برنامه از دسترس خودتم خارج می شه. امروز روز جالبی بود. روزی که یه دو سه تا خبر و ایمیل از ایران از طرف کسایی که دوسشون دارم برام ارسال شد و بازهم همون ماجرای قدیمی که ای کاش … بودم اونجا و در شادیشون شریک بودم و یا در نگرانیشون سنگ صبورشون می شدم. یه حکیمی می گفت قشنگی آینده به اینه که ندونی چی می شه. اما آینده گاهی واقعا روی اعصاب آدم مسابقه پرش با اسب رو راه میندازه.

دیروز اینجا خیلی باحال بود. این عکس رو ببینین:

 

نه اشتباه نکنید! این بخشی از اون فیلم ها نیست که به علت زمین لرزه شهر در آتش می سوزه! این ادمونتون خودمونه و نه تنها در آتش نمی سوزه بلکه در مه ای از یخ فرو رفته! شنبه شب ادمونتون با -45 درجه که با باد سردی که می وزید -62 درجه حس می شد، سردترین نقطه روی کره زمین بود! و این هم هدیه ادمونتون بود به من برای تبریک گذر از مرحله کندیدیسی! خوب من روز جمعه امتحان کندیدیسیم رو دادم و دانشکده رسما موضوع تز من رو پذیرفت. حالا باید هر چه زودتر برنامه ریزی بسیار فشرده ای رو با استفاده از اصول مدیریت بحران انجام بدم که زودتر تموم کنم بره.

اما الان که فیتیله وبلاگم رو بعد از مدتها مشغله ناشی از کندیدیسی بالا کشیدم، فهمیدم که چقدر به نوشتن محتاجم! گاهی آدم تو فکرهایی می ره که نمی دونه انتهاش کجاست! تو این حالت بهترین کار اینه که بشینی و وبلاگ بنویسی. راستی نپرسین ازم که کندیدیسیت رو برامون قشنگ بنویس که اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم (خنده).

امروز یه ایمیل گرفتم از سارا (دختر دایی) که کلی توش برام حرف زده بود. نمی دونین چقدر از خوندن اون ایمیل لذت بردم. یعنی دقیقا عین قدیما… دلم می خواست تو این وبلاگ جوابشو بدم اما پیش خودم گفتم اگه می خواست که خوب ایمیلش رو به همه ارسال می کرد (خنده). خلاصه که یه خبر خوشحال کننده دیگه هم گرفتم که بازهم به علت مسائل حفظ حریم خصوصی نمی تونم بگم.

خدا بیامرزه پدر موسسه های اجاره ماشین رو که به ما عشق ماشین ها این امکان رو می دن که از رانندگی ماشین های مدل سال نهایت لذت رو ببریم!! شنبه شب یه مهمونی کوچولویی خونمون بود که شبش بچه ها رو که بردم برسونم با ماشین مذکور فهمیدم که ماشین برای اسکی روی یخ ساخته نشده! دیگه خودتون بخونید باقیشو!!! برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی با سرعت 1 کیلومتر در ساعت دم خونه علی آزاد من به مدت 5 دقیقه تونستم دنیا بدون اصطکاک رو تجربه کنم! آخه یکی نیست بگه برادر من مجبوری بری حومه ادمونتون خونه بگیری؟!

فعلا تا اینجا بسه! این پست تنها نویدی بود برای اینکه اعلام کنم وبلاگ خاطرات ادمونتون دوباره راه افتاد!

مناجات شبانه:

آخ که بد دلم هوس مناجات شبانه رو کرده. گاهی به خودم می گم چرا زندگی بهم نمی چسبه؟ راستش خدای خوبم… بدجور حس می کنم که محسن امسال محسن سال اول نیست. نمی دونم مشکل کجاست اما این رو مطمئنم که محدودش توی وجود خودمه. می دونی ماجرا چیه … داستان اینه که عین بچه ای شدم که می خواد دلتو دوباره بدست بیاره ولی یا نمیدونه یا نمیتونه! دلم می خواد یه شب بشینم و باهات آی گپ بزنم تا خود صبح اما یا نمیشه یا نمی خوام! شایدم … روم نمی شه. این چند خطی که می بینی از طرف کسیه که نه تونست رو حرفش بمونه نه رو عملش نه رو قولش نه رو قسمش. پس می گم مقصر منم بازم بگو فکر نکنم! اما امید دارم… می دونی چرا؟ چون طرف حسابم، حسابیه؟ کسی که من رو حداقل در سال اول که محتاج کمک بودم یاری داد، کسیه که مشهوره به ستارالعیوب بودن و غفارالذنوب بودن. نا امید نیستم هرچند گاهی ناشکرم. از این می ترسم که الان تو زمانی باشم که بهم پشت کردی ولی یه باریکه ای از نور رو می بینم. به خودم امیدواری می دم که اگرچه اتاق تاریکه اما تاریکی محیطی رو فراهم میاره برای دیدن نور امید…

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | نوامبر 18, 2009

تولد یگانه مامانم مبارک!

امروز مصادف با روز بزرگیه! روز میلاد مامان خوبم که من از بخت بدم برای 3ومین سال متوالی در کنارشون نیستم که بهشون تبریک بگم.

امروز صبح که از خواب پاشدم و کارهام رو ردیف کردم که چه باید امروز بکنم و چه نباید بکنم، در صدر کارام این بود که به مامانم زنگ بزنم و تولدش رو تبریک بگم. اما مهدی پیش دستی کرد و به من زنگ زد تا اینکه من مراسم پرفیض جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست رو اجرا کنم. برای ماهایی که این سر دنیا نشستیم و زندگانی به سر می کنیم، خیلی سخته که احساساتمون رو از این راه دور بفرستیم برای کسایی که دوسشون داریم. هرچند امکانات ارتباطی انقدر زیاد و متنوع شده که عملا فاصله ها رو کمرنگ کرده اما بازهم کنار هم تو آغوش گرم و نرم خونواده بودن چیز دیگه ایه. به همین خاطر قبل اینکه روزم رو تموم کنم تصمیم گرفتم تمام سعیم رو بکنم و از الفاظ استفاده ببرم تا بتونم احساساتم رو منتقل کنم:

مامان گلم، روزی که از ایران اومدم بیرون و به اینجا قدم گذاشتم چیزی رو در وجودم ترک کردم که جای خالیش هرگز پر نخواهد شد. بخشی از وجودم رو … بخشی رو که بهش احتیاج داشتم برای زندگی کردن…. برای من زندگی چیزی نبود که میدیدم برای من زندگی چیزی بود که حس می کردم. اگرچه هدفم از زندگی چیزی جز شادی تو نبود اما تو این هدف تنها چیزی که بهم امید میداد صدای گرمت بود زمانی که می گفتی برات دعا می کنم. اون موقع، زمان شنیدن سرود پیروزی حتی قبل از مبارزه بود. خوشحالم از اینکه دوری، غربت و فاصله مثل یه دست سنگین یه پس گردنی بهم زد تا حس کنم، درک کنم و ببینم که انسان چقدر محتاج به کسیه که در کنارش باشه، حمایتش کنه و بهش اعتماد داشته باشه. خوشحالیت رو بطور کامل درک می کنم وقتی فریاد شادی آفرین آفرینت رو می شنوم. پنجره امید رو می بینم زمانی که در اوج ناامیدی برات درددل می کنم بهم با امید جواب می دی.

اگر چه این روز سومین سالیه که کنارت، تو جشن تولدت نیستم اما جز غیبت جسم مادیم شکایتی از روزگار ندارم چون امروز سرعت پرواز روحم به سمتت رو حس کردم زمانی که پای تلفن با هم شادی می کردیم. مطمئنم به زودی در کنار هم باز هم سر و صدای شوق به راه می اندازیم.

مامان گلم بازم تولدت مبارک. بهترین گل ها… گرم ترین بوسه ها و زیباترین اشعار تقدیم رفیق همیشگیم معلم همیشگیم یار همیشگیم دلدار همیشگیم

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | نوامبر 17, 2009

بادبانها رو بکشید!!!!!!!!!!!!

یه چند وقتیه این وبلاگ من بدجور سوت و کور شده. البته تقصیریم نمی شه بر نویسنده چیره دست و زبر دست و توانای این وبلاگ داشت. خوب آدمه دیگه ییهو سرش شلوغ می شه.

با نزدیک شدن به هفته اول دسامبر و موعد مقرر برای امتحان کندیدیسی که همون امتحان جامع به یه فرم دیگشه دیگه زیاد نمی رسم به کارهای فوق برنامم بپردازم. گاهی یه موسیقیی و گاهیم یه وبگردی. البته بیشتر تفریحم محدود شده به اینکه شبا بخوابم تو تختم و از یوتیوب کارتون تماشا کنم.

چند وقت پیش که استادم حکم صادر کرد که تو باید کندیدیسیت رو تا قبل کریسمس بدی، دیگه خواب و خوراک ما گرفته شد. صبح ها ساعت 7:30 صبح ساعت شماته ایم (اگر درست نوشته باشمش) به سان یه کمپرسی که قدیما ساعت 1 صبح تیراهن خالی می کرد تو کوچمون منو همچین بیدار می کنه که با یه شیرجه صداش رو قطع می کنم. ماجرای من و این ساعت دیشب خیلی خنده دار بود. صبح ساعت 7:30 مثل همیشه دریییییییییینگ زنگ زد و من نیم متر پریدم به آسمون. هرچند بیشتر این زنگ شبیه یه جور خود آزاریه اما خوب کار می کنه. خلاصه من سریع جستم و ضامن رو زدم که صدا قطع شه. همینکه دستم رو برداشتم دوباره درررررررررررینگ. شانس ما حالا من تو خواب و بیداری پیچ ضامن شل شده. هی من بزن هی اون بپر! خلاصه عین پلنگ صورتی با چشمهای بسته که مبادا خواب از توش بپره بیرون، رفتم و اولین چیزی که دستم بهش رسید رو برداشتم، یه ناخنگیر!!!! هرچی فکر کردم با این ناخن گیر چطور پیچ سفت کنم نشد که نشد تا اینکه دیدم چه شانسی ناخونگیر یه چی شبیه چاقو داره و با همون پدر ضامن رو درآوردم. خلاصه  بعد این موفقیت بزرگ رفتم دانشگاه و پروپوزالم رو به رییس دادم تا ببینیم کی می شه نوبت کندیدیسیم.

اما تو هفته گذشته و به علت مشغولیت های زیاد مجبور شدم کار سردبیری نشریه رو ببوسم و از خسرو بخوام که سکاندار این کشتی بشه تا پرونده 12امین شماره رو به همراه دوران سردبیری نشریه ایرانیان ببندم. کتمان نمی کنم که ایام بسیار خوبی داشتم. انقدر خوب که دیگه این مسوولیت برام به عنوان یه کار بود. اما خوب به قول قدیمیا ال اهم فی الاهم! اما چیز دیگه ای که حس کردم از دست دادم گروه سرود دهکده بود. گروه سرود دهکده رو که حتما یادتون هست… اولین گروه موسیقی که در ادمونتون باهاشون آشنا شدم و دوستای خوبی در اونجا پیدا کردم. و حالا بعد یک سال آخر نوامبر قراره برم در جایگاه تماشاچی ها و برنامشون رو نگاه کنم. اگر خدا بخواد و سرم خلوت تر شد برای ترم بعد حتما میرم دوباره سراغشون.

به قول یکی از دوستانم این نوشته رو می نویسم که بگم این وبلاگ کماکان در جریان است و این نوید رو هم بدم که برای کریسمس و ان شالله بعد کندیدیسیم می خوام دوباره این وبلاگ رو سر و سامون بدم و بطور مداوم بنویسم. چون منتقدای زیادی داشتم که وبلاگت خیلی درپیت شده (خنده)

مناجات شبانه:

خدایا شکرت. راضی نیستم اما دارم به مرحله ای می رسم که بعد مسافتی رو بین خودم و تو حس می کنم. می دونم این کوتاهی از طرف خودمه. چند وقت پیش با دوستی حرف سر همین بود. بعد از حرفش گفتم شنیدی محسن. یه کم آدم شو! امیدوارم به زودی …..

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | اکتبر 18, 2009

به یک تیم مجرب جهت اطفای حریق نیازمندیم!

گند زد به این آخر هفتمون این سوپروایزر قراضه! یعنی انقدر الان عصبانیم که به احتمال 97% به سوپروایزرم در روز دوشنبه یک حمله خواهم کرد!

آخه مردک! اگر روشهای سال 1966 جواب میداد که Lajtai دیوانه نبود بیاد یه روش دیگه ارائه بده! اگه روش اون 100 درصد درست بود که Stacey مرض نداشت بشینه یه روش دیگه ارائه کنه! هرچند خیال کرده ما خریم نفهمیدیم چه پلی تیکی زده روش ارائه داده! اگه همه اینا درست بود که سوپروایزر من نمیومد یه روش دیگه بده اگه همه اینا خوب بودن که Eberhardt نمیشست یه روش بسازه و تز بده باهاش! اگه همه چیز درست بود که من عمرم رو از سر راه  پیدا نکردم که بشینم یه روش جدید ارائه کنم.

خلاصه این اونوقت می گه بشین همه داده ها رو مقایسه کن با بقیه روش ها!

خلاصه من بر گردم سر کارم 9 شب روز شنبه تو آفیس!

خدا بخیر کنه دوشنبه رو که یا من اونو نکشم یا اون منو!!!!!!

اگه شما که این متن رو خوندی زیاد سر در نیاوردی برو خدا رو شکر کن مجبور نیستی این اراجیف رو بکنی تزت!

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها