اگر من روزی یه کارهای شدم در این مرز و بوم این مهدی الاخوی یگانه در دنیا رو میکنم یا رییس صدا و سیما یا وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات بس که هی به من گفت چرا این وبلاگ قراضه رو آپدیت نمیکنی! به جان خودم انقدر گرفتارم که مپرس!
القصه که ما این هفته ای که گذشت در ادامه مراسم پرفیض تولد انقدر صدای آشنا شنیدیم که یه لحظه اگربیرون رو تماشا نمیکردم فکر میکردم که خونه ام تو ایران! فکر کنم ۲ شنبه یا سه شنبه بود که یهو دیدم ای دل غافل تلفن پشت تلفن میشه از ایران و تقریبا تمام فامیل دارن زنگ میزنن پشت هم! اگر بخوام به ترتیب بگم که دیگه کهولت سنم معلوم میشه ولی نسیم و فرشته خانوم و علی و امیرحسین و دایی محمد و امید و آقای محمدی و رامین و علیرضا کامجو و حسین چهره و احسان و همه و همه زنگ پشت زنگ و تبریک تولد به طوری که از ترافیک تلفنی بعضی از این عزیزان مجبور شدن فقط پیغام بذارن که واقعا ازشون معذرت میخوام که نتونستم باهاشون حرف بزنم. با امیر خان و سارا دختر دایی هم که دیگه مفصل چت کردیم و عمه آذین هم از آمریکا زنگید و تبریک گفت و خلاصه کلی خوش به حالم شد! از همشون کلییییییییییی ممنونم که به یادم بودن.
اما دوتا واقعه بزرگ هم در این راستا رخ داد که یکی رسیدن بسته کمک های مردمی از طرف مامان که کلی خوراکی خوش مزه گیرمون اومد (به به!) و همینطور هم … وقتی که پستچی زنگ زده بود و من نبودم و نامه گذاشته بود که آقا بیا بستت رو از پست تحویل بگیر، شب دیدم یه کاغذ دیگه پست هم انداختن تو خونه! خلاصه من که انتظار بسته جدیدی رو نداشتم رفتم اداره پست و دیدم وااااااااااااای یه بسته اومده از ساسکاتون! کتی برام از ساسکاتون یه کادوی خوشگل فرستاده بود! یه کارت پستال با کلی عکس که باهاش سر فارغ التحصیلیش انداختم و یه کروات خوشگل و یه شیشه مربای ساسکاتون بری! خلاصه این کارت و عکس رو به همراه کارت پستال خوشگلی که مامان و الاخوی برام فرستاده بودن گذاشتم رو طاقچه کمدم که همیشه جلوی چشمم باشه و بدونم که چه عزیزایی رو تو زندگیم دارم بهشون ببالم.
علاوه براین هم به شدت مشغول کار و بار و درس بلکه بتونم سر موقع از شر این تز لعنتی خلاص شم و دیگه عالم دانشگاه رو ببوسم و یه کم ببینم زندگی چه خبره. راستش این چند روز که کل کار ما شده صبح از خواب بیدار شو یه کم کیبورد تمرین کن یه کم گیتار بزن بعد برو دانشگاه تا شب خسته و کوفته بیا یه کم وب گردی کن و لالا! این فعلا مهمترین اتفاقات روزه. فعلا همین اما مناجات شبانه چند وقت نکردیم!
مناجات شبانه:
خدایا شاکرم از همه چیز. گاهی عرف میشه بخشی دست و پا گیر و گاهی میشه بخشی که باید بهش توجه داشت. همیشه سوال هست که ایا عرف درسته یا چیزی که خودم فکر میکنم درسته. یه حکیمی می گفت تجربه ها رو تجربه نباید بکنی. اما راستش چیزی هست تو ذهنم که گاهی به شدت فضای ذهنم رو به خودش اختصاص میده. حسی آمیخته با نگرانی تفکر تشویش و هزار چیز دیگه که خودت میدونی. و خودم اعتراف می کنم که مقصر خودمم! اما خوب…چی بگم؟! فقط میخوام به حال خودم وا نذاریم







![16664_1290422067424_1436402231_827379_5339197_n[1]](http://nicksiar.files.wordpress.com/2009/12/16664_1290422067424_1436402231_827379_5339197_n1.jpg?w=300&h=200)
![nissan-cube-1[1]](http://nicksiar.files.wordpress.com/2009/12/nissan-cube-11.jpg?w=300&h=220)

![olive+garden+chicken+alfredo[1]](http://nicksiar.files.wordpress.com/2009/12/olivegardenchickenalfredo1.jpg?w=300&h=292)
