یک ماه هم خودش یک ماه بود هرچند کم بود ولی بس بود واسای اینکه بتونم خودمو یه شیش هفت ماهی جلو هل بدم اگه اتفاقی نیافته. این سفرم یه جورایی برام فرق داشت. شاید یه چیزایی بود که کمی من رو وادار به فکر کردن می کرد. میگم وادار چون سعیم همیشه بر این بوده که فکر نکنم و فقط اولین چیزی رو که به ذهنم می رسه درست فرض کنم.
سفر ایران-کانادا یکی از مصیبت بار ترین مسافرتهایی هست که نسل بشر به زندگیش دیده. نزدیک به 24 ساعت رو زمین و آسمون که فقط باید بشینی و انتظار بشکی و از صفحه کوچیک مانیتور تعقیب کنی که چند ساعت تا مقصد باقی مونده. گاهی دعا می کنم بلکه این هواپیما به یه توده هوای کم فشاری، چاله هوایی چیزی بیافته بلکه یه کم هیجان وارد این برنامه کسل کننده بشه. از این ورش زیاد آزار دهنده نیست چون همش لحظه شماری می کنی که هواپیمات بشینه، بدویی بری چمدونا رو بگیری و بدویی بری بغل خونواده و مامان و دادش ولی وا مصیبتا به این ورش که هیچ خبری درش نیست.
وقتی رسیدم ایران برنامه از قبل چیده شده بود. این بهترین قسمت سفره، بشینی و بگی من اومدم تعطیلات و برنامه ریزی با خودتون. کلا می شی عزیز دردونه فامیل و دوستان. همه زنگ می زنن خیر مقدم و چشم روشنی می گن چپ و راست آقا دکتر آقا دکتر و کانادا چطوره اینش چطوره اونش چطوره. اما من از همه چیز بیشتر این رو دوست دارم که ور دل مامانی بشینم و هی فیلم ببینیم هی “به خانه بر می گردیم” ببینیم و در مورد نحوه آشپزی اون بنده خدا مربی آشپزی نظر بدیم و به محض خاموش کردن تلوزیون کلا فراموش کنیم یارو چی پخت! چون خانوم برادرم معلم بود یک هفته وقت داشتیم که بریم مسافرت چون بعدش مهرماه شروع می شد. برنامه این سفر اصفهان بود. خدا خیر بده این مامان گلم رو که معتقده آدم باید تمام جاهای دیدنی مملکتش رو ببینه و برای نیل به این منظور زوری هم شده ماها رو میفرسته دیدن این جور جاها. یه هفته مهمون سمانه و احسان (دختر خالم و همسرش) بودیم که خالههم باهامون اومده بود. به من خیلی خوش گذشت. هم کلی جای دیدنی دیدم و هم کلی دلی از عزا در آوردم.
دو هفته بعدیش مثل برق گذشت. خیلی بالا پایین داشت. تلخی داشت شیرینی داشت. شاید بهتره بگم خیلی ها رو اذیت کردم. اما خوب گذشت. خوبی زمان به اینه. چه بخوای چه نخوای تو موقعیت قرارت می ده تا عمل کنی. تو این مدت سعی می کردم همش بشینم و یه دل سیر مامان رو نگاه کنم. هفته آخر خیلی دلچسب بود. همه دوستان و آشنا ها دعوتم می کردن. کنارشون واقعا آدم انرژی کسب می کنه. واقعا احساس می کردم که ای کاش اینجا بودم هنوز. باهاشون برنامه ها میذاشتیم اونوقت. اما عین برق 1 ماه گذشت. هر روز عصر پنجره که باز بود حوالی ساعت 4-5 بویی می پیچید که تو بچگیام بوی پاییز اسمش بود. همون بو، همون عطر و یادآور همون حال و هوا. این شمیم رو اینجا حس نکردم. نمی دونم کاناداییا بوی پاییز ندارن کلا یا بوی پاییزشون یه بوی دیگه است.
تو این سفر یه حس عجیبی داشتم. حسی که زیاد نمی تونم توصیفش کنم. حس می کردم خاطراتم دارن کهنه تر می شن. وقتی وارد حیاط خونه شدم دیدم روش بدجور گرد کهنگی نشسته گردی که باید دور باشی تا ببینیش. برام قدیمیا عزیزتر شده بودن. حس می کردم تو این مدت که من نبودم یه سری خاطرات در بین فامیل رقم خورده که من توش نبودم. یه جور حس غریبی. شاید واقعا این خاطراته که به انسان طعم بودن می ده. هر روز که به انتهای سفرم نزدیکتر می شدم یه ترس تلخی وجودم رو احاطه می کرد. نکنه این آخرین باری باشه که عزیزی رو می بینم. کی فکر می کرد خاله سوری پارسال تو عروسی مهدی بگه محسن نیومدی یه دقیقه بشینی کنار ماها! و امسال بین ما نباشه. لعنت به این فاصله ها
مسافرت برگشت سخت بود. هم مریض بودم و هم باید دل میکندم. گاهی به خودم میگم این رسم زندگیه. نه برای تو برای همه همینه اما نمی دونم چرا آخرش می گم لعنت به این زندگی. شاید هم ناشکرم. در این شکی ندارم. خیلی ناشکرم اما نمی تونم از این بگذرم که هربار که از ایران برمیگردم با احساس گناه بر می گردم. هر بار به خودم میگم بی خیال همه چی برگرد اما شاید واقعا این معنی زندگیه.
مناجات شبانه
خدایا شکر. هر چند این بار شکرت می کنم مثل بنده ای که گناهکاره و می دونه گناهکاره و منتظر مجازات. اعتراف می کنم سخت ترین گناه، گناهیه که براش مجازاتی نباشه. گناهی که تا آخر عمرت جلوی چشمته. این سفر فهمیدم چقدر رنگ دنیا می تونه خاکستری باشه. گاهی می خواستم بگم خدا پس این دکمه برگشت زندگی کجاست؟ نمی خواستم ببینم چیزایی رو که نباید می دیدم، نمی خواستم بشنوم چیزایی رو که نباید می شنیدم. نباید حرمتی می شکست. نباید می شکستم. اما گاهی تو دوراهی گرفتاری. اسب زندگی تو صفحه جایی نشسته هم کیش شدی و هم وزیرت رفته. ای کاش می شد زندگی رو هم مثل روزای بچگی وقتی می بینی داری می بازی، مهره ها رو بریزی به هم و بگی اصلا نمی خوام از اول.
یه چیز رو می دونم، ای کاش مجازاتی بود…
vividblack.blogspot.com











