نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | دسامبر 17, 2009

صبر کن! وایسا ببینم چی شد؟!

زمانی که میزان ورودی اطلاعات از توان بازخوانی اونها بیشتر بشه به ناگاه کلی ماجراها لو می ره!

تو پست قبلیم یه چیزی نوشتم و ابراز خوشحالی کردم از دو ایمیلی که از ایران بهم رسیده بود. تو این ماجراها یهو داداش من یه کامنت گذاشت و تبریک گفت؟! من هاج و واج که چیو این داداش من تبریک گفته بهم؟! که فردا سارا دختر دایی ایمیل زد و خلاصه اون بنده خدا خیال کرد مامانم در راستا با تبریک داداشم بهم ندایی داد و خلاصه سوتی رو سوتی و بقول حاج مهدی صمدی یه باندی لو رفت!!! خلاصه که نتیجه ماجرا این بود که ما خیلی خوشحال و مشعوف شدیم اینجا!

اما یکی از مهمترین اخباری که در این مدت اتفاق افتاد و من نتونستم به طور کامل پوششش بدم برنامه داداشم بود که وارد جامعه پرفتوح متعهدین به عهد خانواده شد. راستش برای من که این سر دنیام یکی از بزرگترین خلاء های زندگیم حس شد که ای کاش! بودم و در تک تک برنامه ها شرکت داشتم. هرچند ارسال تصاویر لحظه به لحظه از اتفاقات افتاده باعث شد بتونم خودم رو در کنارشون تجسم کنم اما چه کنم که وصف العیش تنها نصف العیش هست! اما ایشالله تابستون امسال که برم ایران یه دم از همون فرودگاه آی باید قر بدم برم این ور برم اون ور!‌به چه شود!!

خلاصه همین جا به عضو جدید خونوادمون خیر مقدم می‌گم هرچند قبلا توصیه های ایمنی رو بهش کردم که اگه داداشم شب شام درست نکرد بر طبق بند ۲ ماده ۴۷ قانون خانوادگی نیک سیر، حق داره داداشم رو از خونه بندازه بیرون (خنده). اما از شوخی که بگذریم از خداوند حکیم می‌خوام که هر دوی این عزیزان رو در آغوش گرم خودش محافظت کنه از سختی هایی که به رسم زندگانی در پیش پاشون خواهد بود و بازهم به نیروی عشق و وفا در برابرشون سر تعظیم فرود خواهد آورد.

اما اینجا! هوا داره کم کم بهتر می‌شه هر چند متخصصین امر حکایت از این دارن که دلتون رو الکی صابون نزنید. من هم که مادربورد لپ تاپم به اندازه یه شومینه روشن داغ می‌کرد رفت زیر دست جراح که ایشالله زودی سالم به آغوش گرم خونواده برگرده. امروز هم یه گزارش مبسوط حسب الامر مژده براش نوشتم که اینجا چه خبره!

اما امروز نشستم و با کلی محاسبه و مصاحبه و مباحثه یه برنامه ریختم به اندازه ۹۰ روز که در یک عملیات غافلگیر کننده مرحله ۲ و ۳ تزم رو به پایان برسونم. و من الله توفیق!! از یه طرف دیگم شام مهدی در یک اقدام ضربتی اسپاگتی با سس آلفردو درست کرد و رسما این غذا با بررسی در کمیسیون اصلا ۹۵ خونه به عنوان یک وعده غذایی در سبد غذایی دانشجویی قرار گرفت و برگ زرین دیگری بر دفتر موفقیتهای متخصصین داخلی اضافه گردید!!

در ضمن، خواننده های ایران!‌ من امروز گزارش کاملی از مامانم گرفتم خیال نکنید چیزی رو می تونین از من قایم کنینا!‌هرچی نباشه من واسا خودم سردبیری بودم (خنده)

حالا برم سر مناجات شبانه:

خدایا شکرت. امروز حس خوبی داشتم… از دیروز تا امروز یهو از صفر تا صد رو چنان به طرفه العینی دیدم که گفتم بابا عجب زندگی عجیب غریبیه!! دیشب حس غمگینی داشتم… یجور حسی که نمی شه توصیف کرد. یه جور حس زندگی همیشه یه معاملست. گاهی به خودم می‌گم آیا باید بگم لعنت به این زندگی یا نه!؟ اما امروز که رنگ روح زندگی رو دیدم گفتم بابا همین فراز و فرودها توی زندگیه که اون رو قشنگ کرده. دوستان عزیزی که انرژی منفی در وجودشون زبانه می‌کشه، شرمنده این عطاری جای عرضه دردتون نیست (چشمک). خدایا شکرت

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | دسامبر 14, 2009

دوران بازگشت

بهترین علاج چیه وقتی ذهن آدم در یک لوپ آنالیز گرفتار می شه؟ وقتی که تصمیم می گیری که برای کل زندگیت برنامه بریزی و همینطور که زمان می گذره برای باقی موندن در سر اون برنامه ریزی مجبوری انقدر حاشیه امنیتی تعریف کنی که اصل برنامه از دسترس خودتم خارج می شه. امروز روز جالبی بود. روزی که یه دو سه تا خبر و ایمیل از ایران از طرف کسایی که دوسشون دارم برام ارسال شد و بازهم همون ماجرای قدیمی که ای کاش … بودم اونجا و در شادیشون شریک بودم و یا در نگرانیشون سنگ صبورشون می شدم. یه حکیمی می گفت قشنگی آینده به اینه که ندونی چی می شه. اما آینده گاهی واقعا روی اعصاب آدم مسابقه پرش با اسب رو راه میندازه.

دیروز اینجا خیلی باحال بود. این عکس رو ببینین:

 

نه اشتباه نکنید! این بخشی از اون فیلم ها نیست که به علت زمین لرزه شهر در آتش می سوزه! این ادمونتون خودمونه و نه تنها در آتش نمی سوزه بلکه در مه ای از یخ فرو رفته! شنبه شب ادمونتون با -45 درجه که با باد سردی که می وزید -62 درجه حس می شد، سردترین نقطه روی کره زمین بود! و این هم هدیه ادمونتون بود به من برای تبریک گذر از مرحله کندیدیسی! خوب من روز جمعه امتحان کندیدیسیم رو دادم و دانشکده رسما موضوع تز من رو پذیرفت. حالا باید هر چه زودتر برنامه ریزی بسیار فشرده ای رو با استفاده از اصول مدیریت بحران انجام بدم که زودتر تموم کنم بره.

اما الان که فیتیله وبلاگم رو بعد از مدتها مشغله ناشی از کندیدیسی بالا کشیدم، فهمیدم که چقدر به نوشتن محتاجم! گاهی آدم تو فکرهایی می ره که نمی دونه انتهاش کجاست! تو این حالت بهترین کار اینه که بشینی و وبلاگ بنویسی. راستی نپرسین ازم که کندیدیسیت رو برامون قشنگ بنویس که اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم (خنده).

امروز یه ایمیل گرفتم از سارا (دختر دایی) که کلی توش برام حرف زده بود. نمی دونین چقدر از خوندن اون ایمیل لذت بردم. یعنی دقیقا عین قدیما… دلم می خواست تو این وبلاگ جوابشو بدم اما پیش خودم گفتم اگه می خواست که خوب ایمیلش رو به همه ارسال می کرد (خنده). خلاصه که یه خبر خوشحال کننده دیگه هم گرفتم که بازهم به علت مسائل حفظ حریم خصوصی نمی تونم بگم.

خدا بیامرزه پدر موسسه های اجاره ماشین رو که به ما عشق ماشین ها این امکان رو می دن که از رانندگی ماشین های مدل سال نهایت لذت رو ببریم!! شنبه شب یه مهمونی کوچولویی خونمون بود که شبش بچه ها رو که بردم برسونم با ماشین مذکور فهمیدم که ماشین برای اسکی روی یخ ساخته نشده! دیگه خودتون بخونید باقیشو!!! برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی با سرعت 1 کیلومتر در ساعت دم خونه علی آزاد من به مدت 5 دقیقه تونستم دنیا بدون اصطکاک رو تجربه کنم! آخه یکی نیست بگه برادر من مجبوری بری حومه ادمونتون خونه بگیری؟!

فعلا تا اینجا بسه! این پست تنها نویدی بود برای اینکه اعلام کنم وبلاگ خاطرات ادمونتون دوباره راه افتاد!

مناجات شبانه:

آخ که بد دلم هوس مناجات شبانه رو کرده. گاهی به خودم می گم چرا زندگی بهم نمی چسبه؟ راستش خدای خوبم… بدجور حس می کنم که محسن امسال محسن سال اول نیست. نمی دونم مشکل کجاست اما این رو مطمئنم که محدودش توی وجود خودمه. می دونی ماجرا چیه … داستان اینه که عین بچه ای شدم که می خواد دلتو دوباره بدست بیاره ولی یا نمیدونه یا نمیتونه! دلم می خواد یه شب بشینم و باهات آی گپ بزنم تا خود صبح اما یا نمیشه یا نمی خوام! شایدم … روم نمی شه. این چند خطی که می بینی از طرف کسیه که نه تونست رو حرفش بمونه نه رو عملش نه رو قولش نه رو قسمش. پس می گم مقصر منم بازم بگو فکر نکنم! اما امید دارم… می دونی چرا؟ چون طرف حسابم، حسابیه؟ کسی که من رو حداقل در سال اول که محتاج کمک بودم یاری داد، کسیه که مشهوره به ستارالعیوب بودن و غفارالذنوب بودن. نا امید نیستم هرچند گاهی ناشکرم. از این می ترسم که الان تو زمانی باشم که بهم پشت کردی ولی یه باریکه ای از نور رو می بینم. به خودم امیدواری می دم که اگرچه اتاق تاریکه اما تاریکی محیطی رو فراهم میاره برای دیدن نور امید…

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | نوامبر 18, 2009

تولد یگانه مامانم مبارک!

امروز مصادف با روز بزرگیه! روز میلاد مامان خوبم که من از بخت بدم برای 3ومین سال متوالی در کنارشون نیستم که بهشون تبریک بگم.

امروز صبح که از خواب پاشدم و کارهام رو ردیف کردم که چه باید امروز بکنم و چه نباید بکنم، در صدر کارام این بود که به مامانم زنگ بزنم و تولدش رو تبریک بگم. اما مهدی پیش دستی کرد و به من زنگ زد تا اینکه من مراسم پرفیض جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست رو اجرا کنم. برای ماهایی که این سر دنیا نشستیم و زندگانی به سر می کنیم، خیلی سخته که احساساتمون رو از این راه دور بفرستیم برای کسایی که دوسشون داریم. هرچند امکانات ارتباطی انقدر زیاد و متنوع شده که عملا فاصله ها رو کمرنگ کرده اما بازهم کنار هم تو آغوش گرم و نرم خونواده بودن چیز دیگه ایه. به همین خاطر قبل اینکه روزم رو تموم کنم تصمیم گرفتم تمام سعیم رو بکنم و از الفاظ استفاده ببرم تا بتونم احساساتم رو منتقل کنم:

مامان گلم، روزی که از ایران اومدم بیرون و به اینجا قدم گذاشتم چیزی رو در وجودم ترک کردم که جای خالیش هرگز پر نخواهد شد. بخشی از وجودم رو … بخشی رو که بهش احتیاج داشتم برای زندگی کردن…. برای من زندگی چیزی نبود که میدیدم برای من زندگی چیزی بود که حس می کردم. اگرچه هدفم از زندگی چیزی جز شادی تو نبود اما تو این هدف تنها چیزی که بهم امید میداد صدای گرمت بود زمانی که می گفتی برات دعا می کنم. اون موقع، زمان شنیدن سرود پیروزی حتی قبل از مبارزه بود. خوشحالم از اینکه دوری، غربت و فاصله مثل یه دست سنگین یه پس گردنی بهم زد تا حس کنم، درک کنم و ببینم که انسان چقدر محتاج به کسیه که در کنارش باشه، حمایتش کنه و بهش اعتماد داشته باشه. خوشحالیت رو بطور کامل درک می کنم وقتی فریاد شادی آفرین آفرینت رو می شنوم. پنجره امید رو می بینم زمانی که در اوج ناامیدی برات درددل می کنم بهم با امید جواب می دی.

اگر چه این روز سومین سالیه که کنارت، تو جشن تولدت نیستم اما جز غیبت جسم مادیم شکایتی از روزگار ندارم چون امروز سرعت پرواز روحم به سمتت رو حس کردم زمانی که پای تلفن با هم شادی می کردیم. مطمئنم به زودی در کنار هم باز هم سر و صدای شوق به راه می اندازیم.

مامان گلم بازم تولدت مبارک. بهترین گل ها… گرم ترین بوسه ها و زیباترین اشعار تقدیم رفیق همیشگیم معلم همیشگیم یار همیشگیم دلدار همیشگیم

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | نوامبر 17, 2009

بادبانها رو بکشید!!!!!!!!!!!!

یه چند وقتیه این وبلاگ من بدجور سوت و کور شده. البته تقصیریم نمی شه بر نویسنده چیره دست و زبر دست و توانای این وبلاگ داشت. خوب آدمه دیگه ییهو سرش شلوغ می شه.

با نزدیک شدن به هفته اول دسامبر و موعد مقرر برای امتحان کندیدیسی که همون امتحان جامع به یه فرم دیگشه دیگه زیاد نمی رسم به کارهای فوق برنامم بپردازم. گاهی یه موسیقیی و گاهیم یه وبگردی. البته بیشتر تفریحم محدود شده به اینکه شبا بخوابم تو تختم و از یوتیوب کارتون تماشا کنم.

چند وقت پیش که استادم حکم صادر کرد که تو باید کندیدیسیت رو تا قبل کریسمس بدی، دیگه خواب و خوراک ما گرفته شد. صبح ها ساعت 7:30 صبح ساعت شماته ایم (اگر درست نوشته باشمش) به سان یه کمپرسی که قدیما ساعت 1 صبح تیراهن خالی می کرد تو کوچمون منو همچین بیدار می کنه که با یه شیرجه صداش رو قطع می کنم. ماجرای من و این ساعت دیشب خیلی خنده دار بود. صبح ساعت 7:30 مثل همیشه دریییییییییینگ زنگ زد و من نیم متر پریدم به آسمون. هرچند بیشتر این زنگ شبیه یه جور خود آزاریه اما خوب کار می کنه. خلاصه من سریع جستم و ضامن رو زدم که صدا قطع شه. همینکه دستم رو برداشتم دوباره درررررررررررینگ. شانس ما حالا من تو خواب و بیداری پیچ ضامن شل شده. هی من بزن هی اون بپر! خلاصه عین پلنگ صورتی با چشمهای بسته که مبادا خواب از توش بپره بیرون، رفتم و اولین چیزی که دستم بهش رسید رو برداشتم، یه ناخنگیر!!!! هرچی فکر کردم با این ناخن گیر چطور پیچ سفت کنم نشد که نشد تا اینکه دیدم چه شانسی ناخونگیر یه چی شبیه چاقو داره و با همون پدر ضامن رو درآوردم. خلاصه  بعد این موفقیت بزرگ رفتم دانشگاه و پروپوزالم رو به رییس دادم تا ببینیم کی می شه نوبت کندیدیسیم.

اما تو هفته گذشته و به علت مشغولیت های زیاد مجبور شدم کار سردبیری نشریه رو ببوسم و از خسرو بخوام که سکاندار این کشتی بشه تا پرونده 12امین شماره رو به همراه دوران سردبیری نشریه ایرانیان ببندم. کتمان نمی کنم که ایام بسیار خوبی داشتم. انقدر خوب که دیگه این مسوولیت برام به عنوان یه کار بود. اما خوب به قول قدیمیا ال اهم فی الاهم! اما چیز دیگه ای که حس کردم از دست دادم گروه سرود دهکده بود. گروه سرود دهکده رو که حتما یادتون هست… اولین گروه موسیقی که در ادمونتون باهاشون آشنا شدم و دوستای خوبی در اونجا پیدا کردم. و حالا بعد یک سال آخر نوامبر قراره برم در جایگاه تماشاچی ها و برنامشون رو نگاه کنم. اگر خدا بخواد و سرم خلوت تر شد برای ترم بعد حتما میرم دوباره سراغشون.

به قول یکی از دوستانم این نوشته رو می نویسم که بگم این وبلاگ کماکان در جریان است و این نوید رو هم بدم که برای کریسمس و ان شالله بعد کندیدیسیم می خوام دوباره این وبلاگ رو سر و سامون بدم و بطور مداوم بنویسم. چون منتقدای زیادی داشتم که وبلاگت خیلی درپیت شده (خنده)

مناجات شبانه:

خدایا شکرت. راضی نیستم اما دارم به مرحله ای می رسم که بعد مسافتی رو بین خودم و تو حس می کنم. می دونم این کوتاهی از طرف خودمه. چند وقت پیش با دوستی حرف سر همین بود. بعد از حرفش گفتم شنیدی محسن. یه کم آدم شو! امیدوارم به زودی …..

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | اکتبر 18, 2009

به یک تیم مجرب جهت اطفای حریق نیازمندیم!

گند زد به این آخر هفتمون این سوپروایزر قراضه! یعنی انقدر الان عصبانیم که به احتمال 97% به سوپروایزرم در روز دوشنبه یک حمله خواهم کرد!

آخه مردک! اگر روشهای سال 1966 جواب میداد که Lajtai دیوانه نبود بیاد یه روش دیگه ارائه بده! اگه روش اون 100 درصد درست بود که Stacey مرض نداشت بشینه یه روش دیگه ارائه کنه! هرچند خیال کرده ما خریم نفهمیدیم چه پلی تیکی زده روش ارائه داده! اگه همه اینا درست بود که سوپروایزر من نمیومد یه روش دیگه بده اگه همه اینا خوب بودن که Eberhardt نمیشست یه روش بسازه و تز بده باهاش! اگه همه چیز درست بود که من عمرم رو از سر راه  پیدا نکردم که بشینم یه روش جدید ارائه کنم.

خلاصه این اونوقت می گه بشین همه داده ها رو مقایسه کن با بقیه روش ها!

خلاصه من بر گردم سر کارم 9 شب روز شنبه تو آفیس!

خدا بخیر کنه دوشنبه رو که یا من اونو نکشم یا اون منو!!!!!!

اگه شما که این متن رو خوندی زیاد سر در نیاوردی برو خدا رو شکر کن مجبور نیستی این اراجیف رو بکنی تزت!

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | اکتبر 15, 2009

کرکره ها بالا! گواهی نامه رو گرفتم!

دوره ای که طفلی بیش نبودم یا بهتره بگم طفلتر بودم (خنده) همیشه سر ساعت 9 که برنامه کودک داشت برقامون می رفت! دقیقا یادم نیست هاچ زنبور عسل بود، نیک و نیکو بود یا اینکه میبتی کومان بود که من به خاطر این برق رفتگی از دستش می دادم! این بود که یه بار دیگه که برقا رفت دیگه انقدر عصبانی شدم که پا شدم رفتم دفتر تلفن رو برداشتم و صفحه اولش رو باز کردمو….. بیییییییب بیییییییییب …. الو دادگستری بفرمایید!!!!!! … الو! قوه قضاییه است اونجا!….. هممم!؟ بله بفرمایید!!! خانوم من از اداره برق شکایت دارم اینا همش سر برنامه کودک برقا رو قطع می کنن!!! …. گروووووووپ! تلفن قطع شد!

من که شاکی تر شده بودم…. بیییییییییییییب بییییییییییییییب… الو! نهاد ریاست جمهوریه؟ قوه مجریه است؟ سلام!….. جانم!؟ بفرمایید!! آقا من از اداره برق شکایت دارم اونا هی برق ما رو سر برنامه کودک قطع می کنن! ….. همممم؟! گروووووووپ! تلفن قطع شد!

من باز عصبانی تر شدم و تلفن رو برداشتم… در همین حین مامانم رسید… محسن به کی زنگ می زنی؟ ….. به نهاد رهبری! می خوام بگم اینا برقا رو سر کارتون قطع می کنن! حالا قیافه مامان من در این صحنه دیدنیهههه(خنده!!)

خلاصه این از روحیه حق طلبی دوران کودکی (خنده!) حالا اینو داشته باشین تا برم سر ماجرای این چند روزه!

چند روز پبش و در پی عدم قبولیم در امتحان رانندگی Advance تصمیم گرفتم بگم آقا خر ما از کرگی دم نداشت و برم Basic بنویسم چون تفاوتی نداشت زیاد باهم. خلاصه دوباره رفتیم رجیستری آفیس و گفتم خانوم اینبار میخوام جی دی ال بنویسم. و اونم گفت باشه بنویس. خلاصه نوبت امتحان رانندگی شد.

همینطور که داشتم می رفتم با ماشین، رسیدم به محوطه مدرسه. طبق دفترچه در محل مدرسه باید 30 تا حرکت کنی البته در ساعات خاصی. اما اگه یادتون باشه اون سری یه فریز بی تو همین ساعت اومده بود وسط خیابون و باعث شده بود من رد بشم. واسای همین من هم سرعت رو در حد 30 آورده بودم پایین و در همین بین یه ماشین با سرعت اومد پشتم و یه کم وایساد بعد گازشو گرفت از بقلم رد شد و کسی که از من امتحان می گرفت گفت دیگه طرف نتونست صبر کنه. خلاصه آخر که رسیدیم از لحنش حس کردم می خواد بگه رد شدم چون هر چی نباشه دو بار ادونس امتحان داده بودم و با نحوه حرف زدن اینام اشنا بودم.  اما دیدم 60 تا امتیاز منفی فقط آورم که 75 تا سقفشه ولی در کمال تعجب دیدم می گه تو اونجا که ماشینه اومد از بقلت سبقت گرفت تو ترافیک ایجاد کردی و این جزو آیتم هاییه که رد می شی مستقیم! منو میگین کارد میزدی خونم در نمیومد. بهش گفتم من دقیقا همین مسئله رو همینجا همینوقت داشتم و باعث شد رد شم اما حاجی گوشش بدهکار نبود ما تقریبا 15 دقیقه بحث می کردیم و یارو پیاده شد و گفت سعی کن روز خوبی داشته باشی. منم عصبانی پیاده شدم که برم سمت رجیستری آفیس که علی جلوم رو گرفت گفت نرو الان عصبانیی! منم در کلنجار با علی بودم که علی ولم کن می خوام برم حسابم و با اینا تصویه کنم که همون یارو اومد بره از یکی دیگه تست بگیره و منو دید و سریع جست تو ماشین و دبرو!

منم برگشتم و ماشین رو گذاشتیم ولی ولکن نبودم رفتم رجیستری آفیس و گفتم میخوام با منیجر حرف بزنم!

و رفتم پیش منیجر گفتم من سه بار امتحان دادم اینجا دوبار ادونس الانم جی دی ال! اما یکی میگه تو محوطه مدرسه 30 تا برو یکی می گه نرو و من هر دو بار واسا این رد شدم!!!!! اون خانومم گفت من کاری ازم بر نمیاد زنگ بزن Alberta Transport  و شماره این بابا که ازت امتحان گرفته رو بگو و بگو مشکلت اینه. گفتم خوب چه کاری از اونا بر میاد؟ گفت هیچی شاید یه کم حرفاتو بشنون و آروم شی. اینو که گفت من بیشتر جوش آوردم گفتم حالا حالیتون می کنم.

رسیدم خونه و زنگ زدم پیغام گیر بود. گفتم من از امتحانم شکایت دارم بهم به این شماره زنگ بزنید! خلاصه اروم نشدم. این بود که ناهار رو خونه زدم رفتم دانشگاه ایمیل زدم بهشون و ماجرا رو تعریف کردم! حوالی عصر دیدم یکی بهم ایمیل زد و کلی تشکر که بهشون ایمیل زدم گفت من ایمیلتو فوروارد کردم واسا یه بابایی و تو کپی رسید امتحانتو فکس کن برامون. حالا منم که دیگه رو دنده لج رفتم پیش منشی دپارتمان گفتم من دو برگ فکس دارم کجا می شه فکس کرد؟ و اونم در کمال محبت برام فکسشون کرد.

خلاصه حوالی آخر وقت اداری یکی دیگه بهم ایمیل زد که آقا شمارتو بده که بهت زنگ بزنم ببینم چی شده. منم شمارمو دادمو صبح بهم زندگیدن! منم ماجرا رو گفتم  و گفتم خودت می دونی ملت که گواهی نامه میگیرن دیگه قوانین رو رعایت نمی کنن من چرا باید بخاطر خلاف دیگری رد شم. حالا خانومه هی میخواست من رو مجاب کنه که برو یه کلاس رانندگی دوباره امتحان بده من ولکن نبودم. می گفت خوب راست گفته اگه بچه نمی دیدی اون اطراف و دور مدرسه حصار بود نباید اروم می رفتی. گفتم تو 100% مطمئنی ساعت 11 صبح روز چهارشنبه هیچ بچه ای اونجا نیست؟ خلاصه خانومه که کاملا می شد فهمید چقدر از دست من گیج شده گفت خوب تو بگو من چیکار کنم:

منم گفتم این که این آقاهه می گه مسخرست! باید حذف کنی. اون بنده خدام که کاملا مستاصل شده بود گفت بذار من زنگ بزنم بهش ببینم نظرشو عوض می کنه بهت خبر می دم. خلاصه بهم زنگ زد و گفت آقا یکی از طرف government میاد ازت مجانی امتحان می گیره. خلاصه امروز شد روز امتحان و بعد یه روز و شب کاملا پر برف و زمین لغزنده باید رانندگی می کردم. رفتم رجیستری و بعد گفتم من با جان قرار دارم از طرف government یهو دیدم بعد یه مدتی یه آقای خوشتیپ کرواتی با کاپشن چرم اومد و کارت government هم ازش آویزون! و گفت بریم امتحان بدی. خلاصه رفتیم و من تو ماشین باهاش اتمام حجت کردم که آقا من تو محوطه مدرسه چقدر برم تو راضیی؟ گفت انقدر که اگر یه بچه پرید وسط خیابون بتونی ماشین رو کنترل کنی. خلاصه راه افتادیم و چرخیدیم و من هی می دیدم یه چیایی داره مینویسه. این بود که دیگه فاتحه رو خوندم و گفتم آقا بازم رد شدیم و زدم به دنده شنگولی. راه میرفتم و واسا خودم حرف می زدم… اینجا تابلوی ایست. وایسا… 1 2 3 خوب هیشکی نیست بریم. اینجا باید بپیچم. وایسا که راه پیاده ها رو نبندی خوب بریم. پارک! خوب حالا مردم کسی نباشه دورم میخوام بیام بیرون و خلاصه از این خل بازیا! وقتی رسیدیم. گفت من از این کارت خیلی خوشم اومد دیگه لازم نبود هی حواسم بهت باشه برو که قبولی!!!!!!!!! تو راه هم که برگشتیم به دفتر که من گواهی نامم رو عوض کنم هی داشت باهام حرف می زد و از دلم در میاورد که آره این امتحانا بسته به نظر طرفه و شاید یه کم بد اخلاق باشه و تو رانندگیت خوبه و از این دلداریا! خلاصه وقتیم که داشتم کارای اداری رو انجام می دادم رفت تو اتاق و یه کیف شیک دستش اومد باهام دست داد و رفت! خلاصه سر انجام ماجرای پر کش و قوس ما هم پایان یافت!!!!!! بریم سر مناجات شبانه!!

مناجات شبانه:

خدایا شاکرم از همه چیز. از همه مهمتر امید! چیزی که آدم در سخت ترین شرایط هم براساس اون زندست. یکی از چند کاری که مد نظرم بود انجام شد ولی کارهای مهمتری تو برنامم هست که باید انجامشون بدم. هرگز از چیزی ناامید نشدم و هرگز از کمکت قطع امید نکردم چون می دونستم اگر یک نفر و تنها یک نفر در این سر دنیا… نه! در هر جایی تو زندگیم باشه اون یه نفر تویی. کسی که نور امید رو همیشه تو زندگیم روشن نگه می داره. مراحل بعد کارم تا آخر اکتبر انجام خواهد شد و من بازهم مطمئنم که تنها نخواهم بود. خدایا ممنونم از بابت همه چیز.

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | سپتامبر 13, 2009

تیم فوتبال بانوان!

“…. پس از مصدومیت به مدت 3 ماه از میادین ورزشی دور ماند!” خوب ورزش خیلی چیز خوبیه! اما نه زمانی که یهو بخواد حرفه ای بشه؟!(خنده شیطانی!)

این مدت که وبلاگم رو آپدیت نکردم از دوستان دور و برم شنیدم که وبلاگ من تقریبا شده یه جور خبرگزاری!! چند وقت پیش مژده می گفت هرکی منو می بینه می گه “اه شمایی که داره می ره مایکروسافت؟” “وحید رفت؟ شما کی میری آمریکا!” خلاصه اینکه حالا نمی دونم این خوبه یا بده (خنده) اما فعلا تا زمانی که وزارت فخیمه ارشاد تذکر انضباطی نده ما به نوشتنمون ادامه می دیم.

چند وقت پیش بازی فوتبال تیم بانوان ایسایوای با یه تیم دیگه بود. برای من خیلی جالب بود بخصوص که به یه هیجان اساسی بعد رد شدن مجدد در امتحان رانندگی احتیاج داشتم! خوب بذارید قبل هرچی ماجرای رد شدنم رو در امتحان رانندگی بگم!

در جریان هستین که بعد از اونکه شور عجیبی در رگهای بنده جریان یافت زمانی که خانوم متشخص استرتکونا رجیستری آفیس گفت تو برای ادونس درایور می تونی ثبت نام کنی!  حس کردم شوماخرم و باید به سرعت به مسابقات فرمول یک خودم رو معرفی کنم تا از رکود خارج بشه! و برای Advance Road Test ثبت نام کردم. 10 سپتامبر دومین باری بود که امتحان می دادم و امید داشتم قبول شم اما!! پ

هرچی سنگه واسای پای منه بد بخته!! روزی که امتحان رانندگی داشتم هرچی بلا بود از آسمون بر ادمونتون نازل شده بود! اول که داشتم می رفتم اولا کل ادمونتون همه درحال تعمیر خیابونا بودن و همش مجبور بودی با سرعت در حد استر (چهارپا!) راه بری و به کررات از جناب راهنما استفاده کنی و چپ و راست شولدر چک کنی به طوری که دیگه آخرا گردن مبارک لق میزد!!

خلاصه همینجور که می رفتم یهو دیدم یه جا انگار مانور 11 سپتامبر داره برگزار می شه! ماشین پلیس و اورژانس و آتش نشانی ریخته بودن وسط خیابون! خلاصه من هم داشتم زیر چشی نگاه می کردم چی شده و همینطور هم شولدرچک می کردم تا از زون خطر دور شیم! خلاصه این بخیر گذشت و رسیدیم به منطقه بازی و من باید با سرعت فرغون یعنی 30 کیلومتر بر ساعت حرکت می کردم که یهو یه فریزبی زرتی اوومد رفت زیر ماشین من بدبخت و خوب من که فقط می دونستم به دنبال هر توپی کودکی می دود و نه به دنبال هر فریزبی هم کودکی می دود در کمال خونسردی فریزبی رو زیر کردم و رفتم! همینطور که می رفتم این بابا که امتحان می گرفت گفت بپیچ چپ! منم پیچیدم که یهو یه ماشین آتش نشانی اومد و خواست بره تو لونش! منم اول وایسادم بعد گفتم خوب برم از کنارش دیگه. رفتم! بعد آخرش فهمیدم که چقدر خلاف بزرگی انجام دادم بطوری که جناب ممتحن که احتمالا در اثر زیر کردن فریزبی احساس پدرانش هم گل کرده بود برام یه عالمه خلاف جور کرد و گفت شرمنده رد شدید شما!! بفرما برو سر زندگیت!

خلاصه پرونده سازی این حضرت والا انقدر رو اعصاب و روان من مسابقات اتوموبیل رانی برگزار می کرد که ترجیح دادم مخم رو شات داون کنم و بخوابم! که بنفشه گفت مسابقه فوتبال بانوانه و بیا و ببین که هم اعصابت خنک شه هم ما رو تشویق کنی! خلاصه ساعت 6 بود که پریدم رو دوچرخه و برو تشویق تیم! خدایی تیم از ته دل مایه میذاشت!! اما ماشالله تیم حریف همه در قطع وزیری بودن! یعنی استارت های شماره 9 اونها آدم رو یاد خداداد عزیزی تو بازی ایران استرالیا می انداخت! نکته جالب توجه هم آمادگی بدنی تیم ما بود به طوری که بندگان خدا با وجودی که زیر نقش و به طبع سرعتی بودن (چشمک) با اولین استارت به خارج زمین میومدن و از گرفتگی عضله نقش زمین می شدن. یعنی به غایت یه کلمن تیم ما فقط برای درمان، یخ مصرف کرد!! خلاصه بعد اینکه تیم به زرس قاطع از تیم روبه رو که بقول مهدی اگر با تیم پسران ما هم بازی می کرد لولمون می کرد، بازی رو واگذار کرد، انقدر از طرف هواداران تیم مورد تشویق قرار گرفت که تمام ساکنین زمین مسابقه و حومه فکر کردن تیم ما بازی رو برده! از نکات آموزشی تیم ما هم برای سایر تیم ها این بود که بدونن داد و فریاد جزو لاینفک فوتباله!

چند وقت پیش دوچرخه بنفشه در یک اقدام کاملا حرفه ای از طرف صنف سارقان و جانیان ادمونتون ربوده شد و هیچ تماسی با خانواده مسروقه نگرفته شد! مقامات آگاه تنها به تحسین اقدام دزد با شرف در به یادگار گذاشتن قفل اشاره داشتن! از اونجا که چهره درهم این دوستمون که حتی از شنیدن اخبار اقتصادی هم می خنده قابل تحمل نبود تصمیم گرفتیم برای روز تولدش دوچرخه بخریم!! این بود که در یک حرکت تیمی و با کمک گرفتن از کتی به عنوان کارشناس برنامه رفتیم به وست ادمونتون مال! کمک گرفتن از کتی به اون خاطر بود که من و کتی در خرید در 99 درصد حالات با هم توافق نداریم و اون 1 درصد معمولا خوب چیزی در میاد خلاصه با استعانت از همون 1 درصد یه دوچرخه رو انتخاب کردیم. وقتی که کارمند اونجا دوچرخه رو به ما داد کتی در یک اقدام نمادین و برای بررسی صحت و سقم دوچرخه یه جست زد رو دوچرخه و به سان مسابقات تور دو فرانس شروع کرد در فروشگاه به دوچرخه سواری!! مطمئنم در اون لحظه آمار سرقت از فروشگاه به صورت نمایی افزایش پیدا کرد چون همه دوربین های مدار بسته فروشگاه با تعجب این خانم متشخص و شیک رو که با دوچرخه در فروشگاه در حال تردد بود رو نظاره می کردن!! اما خدا رو شکر که بازهم تونستیم یک شب به یاد موندنی برای یکی دیگه از دوستانم بوجود بیاریم و شادی و هیجانی که در چشمهای بنفشه می دیدم برام کافی بود تا خستگی رفتن و پیدا کردن و برگشتن از تنم به در بره. اینم یه عکس از مراسم تولد و دوچرخه جدید بنفشه:

خوب این هم از ماجراهای این چند روزه اما!!!!!!!!

اخوی بنده چند روز پیش تولدش بود! خیال نکنه یادم رفته ها! یه کادوی خوشگل براش تو راهه و به زودی به دستش می رسه! کلییییییییییی بووووووووووس!

اما مناجات شبانه:

خدایا! شاکرم واسای همه چیز! شب قدره امشب. تو این شب میخوام بهت بگم… اینجا برام هیچی کم نذاشتی! هرچند بنده خوبی نبودم… هرچند می دونم ازم دلگیری… اما امشب ازت می خوام خودت هوام رو داشته باشی. گاهی نگرانی هایی در ذهنم میاد… نگرانی هایی که ذهن من برای حلاجی کردنشون خیلی خسته و ضعیفه و مثل همیشه چشم به کمک تو داره. شاید نگرانی و دلهره از آینده بخشی از زندگی ما در خارج از کشوره. اما ازت می خوام مثل همیشه در تپه های ماسه ای آیندم جای پات تنها جای پایی باشه که در کنارمه و بهم کمک می کنه. ممنون از همه چیز و من رو ببخش به خاطر ناتوانی هام. من رو ببخش بخاطر انسان بودنم و فراموش کار بودنم.

آهنگ سوگند ویگن رو برای 1000 امین بار گوش دادم.. خدایی رو گیتار خیلی زیبا می شه

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | سپتامبر 3, 2009

خداحافظ وحید

دیشب ادمونتون حال و هوای غریبی داشت. امشبم داره. گرم و اندکی مرطوب. انگار اصلا هوا نمی خواد از جاش یه ذره تکون بخوره. امشب که پیاده به خونه میومدم تو فکر بودم. تو فکر مردمی که چنین دلخوش از بار میومدن بیرونو از عشق مستی لذت می بردن. دیشب هم همین طعم رو داشت. برای 10امین بار کنسرت آلبرت هال یانی رو گوش دادم و عکس های قدیمیم رو ورق می زدم. عکس ها به بنف به لیک لوییس استمپید و جاهای دیگه. چشمهام رو می بستم و روزی رو بخاطر می اوردم که رفتم و آیس اسکیت خریدم و برای اولین بار اونجا بود که وحید و مژده رو دیدم. شاید اون روز هرگز فکر نمی کردم که روزی مجبور به دل کندن بشم.

بالاخره روز موعود رسید. هر روز آمار ویزای وحید رو ازش می گرفتم. «وحید رسید؟» «وحید! آخر این اجازه کارت اومد؟». وقتی با خوشحالی می گفت که سه شنبه پروازشه ته چشماش می شد غم رو دید. صدبار تاحالا گفتم که وقتی از خونه دور می شی… وقتی افرادی رو که دوست دارن باهاشون وداع می کنی به خودت می گی طوری نیست می رم و زود دوره ام تموم می شه با آدمای جدید آشنا می شم و بعد روز از نو روزی از نو. اما وقتی میای و سعی می کنی از دوستات برای خودت خونواده بسازی دیگه جدا شدن ازشون ساده نیست.

دیروز بالاخره وحید رفت. رفت ایران که بعدش بره دنبال سرنوشتش و مژده هم بعد اون خواهد رفت. به جرات می تونم بگم ادمونتون بدون وحید و مژده واقعا یک قبرستان خواهد بود. محلی که حتی درش نفس هم نمی شه کشید. مثل وحید و مژده واقعا پیدا نخواهد شد. افرادی ساده و صادق که از کنارشون بودن احساس امنیت می کنی. وقتی چیزی بهت می گن میدونی صد در صد واقعیته و از روی صداقت. مهمتر از همه اینکه در دوستیشون می شه زلالی یک چشمه رو تجربه کرد…می خوام مناجات شبانم برای اون ها باشه:

مناجات شبانه:

خدایا شکرت. برای خودم که در زندگیم آدم هایی رو دیدم… نه! فرشته هایی رو دیدم که بهم نوید این رو می دن هنوز هم دنیا از خوب ها تهی نشده. اما اگر بخوام حق رفاقت رو بجا بیارم باید ازت بخوام که اون ها رو در هر جا که هستن موفق کنی. ازت بخوام به این دل بی صاحاب انقدر فهم بدی که بفهمه خوشحال باید باشه که دوستاش دارن می رن به دنبال سرنوشتشون… میرن به دنبال فصل نویی از زندگیشون و از خدا بخواد که همیشه و همه جا مثل همیشه یار و نگهدارشون باشه.

وحید رفتی… رفتی دنبال زندگیت… مطمئنم بهار زندگیت رو شروع خواهی کرد که این وعده الهیه. وعده داده که دنیا از آن خوب هاست. هر جا هستی به سلامت باشی و امیدوارم بازهم روزی ببینمت رفیق…

DSC08920

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آگوست 31, 2009

سورپرایز پارتی کتی!

از سورپرایز کردن ملت خیلی خوشم میاد. دقیقا مثل خوردن یه پیتزای درسته ظرف یک دقیقه است. اصلا یه جور گیجی به آدم دست می ده همراه با لذت که اصلا نمی دونه چطوری باید کجا بذاردش. دقیقا مثل افطاری ماه رمضون که صد در صد از همون زبون جذب می شه مخصوصا که اگر طول زبون یکی هم اندازه اتوبان چمران باشه که دیگه روده کوچیک هم نقشش رو می ده به زبون!

از شاید یک هفته پیش فرزانه اومد با ایده گرفتن یک سورپرایز پارتی برای کتی. این سورپرایز پارتی از چند جهت استراتژیک بود که مهمترینش آخرین جشن تولد کتی در ادمونتون بود. به همین خاطر می بایست خاطره انگیزترین مراسم هم براش می شد. این بود که کمیته جنگ دو نفره من و فرزانه هم تشکیل شد و چندین و چند اسم روی کاغذها نوشته شدن و خط خوردن. تا بالاخره برنامه بر این شد که سران کودتا یعنی من و فرزانه و علی فاخری و علی آزاد دور هم جمع بشیم و برآوردن نیرو بکنیم. این بود که دو سه روز پیش در ساب و در حالی که چهار چشمی اطراف رو می پاییدیم برنامه ریزی کردیم که چکار باید کرد. برنامه بطور کلی تشکیل شده بود از یک شبیخون در یک محل در فضای باز. گزینه ها نوشته شد و نوبت به عملیات بررسی میدانی رسید.

دیروز احسان کلی زحمت کشیده بود و بچه ها رو دعوت کرده بود برای افطار. بعد از مراسم افطار که ساعت 12 تموم شد من و علی فاخری پیاده راه افتادیم و تمام مسیرهای موجود رو در اطراف دانشگاه بررسی کردیم. بعضی از این مسیرها به حدی تاریک بودن که ما خودمون جرات نمی کردیم از اون ها عبور کنیم چه برسه به من و کتی! خلاصه بعد از 2 ساعت بررسی و مرور سه مسیر که بیشترین پتانسیل رو برای سورپرایز کردن یک نفر داشتن مسیر نهایی تعیین شد. مسیر نهایی تقاطع ساسکاچوان درایو و خیابون 106 بود که بعد از بررسی دقیق مشخص شد که فضای کافی رو هم برای عملیات داره! این بود که در اولین ساعت های روز یک شنبه محل شبیخون مشخص شد. از اون ور من به فرزانه هم خبر دادم مسیر کجاست و فرزانه شروع به اطلاع رسانی به بقیه کرد من هم از این ور برای کتی یه افلاین گذاشتم که کتی گاوم زاییده و اگر از آسمون یه آجر بیافته رو کله منه و خیلی حالم خرابه.

صبح از ساعت 9 عملیات شروع شد.  قبل هر چیز آفلاین هام رو که چک کردم دیدم کتی پیغام گذاشته که محسن من نگرانتم بهم زنگ بزن! این یعنی کتی جان در تله افتاده. من هم هیچ جوابی ندادم که با کش دادن و به تاخیر انداختن توضیحاتم داغی موضوع رو بیشتر کنم. بعد از اون به همراه علی فاخری رفتیم و یه سری خریدهایی کردیم برای مراسم از قبیل یه سبد گل، چراغ قوه (!)، فشفشه، میله های شبرنگ و چیزهایی از این قبیل. در همین حین و حوالی ساعت 10:30 من یه زنگ به کتی زدم و دیدم جوابی نداد و سعی کردم با حزن انگیزترین صدایی که بلد بودم ازش بخوام بهم زنگ بزنه. حول و حوش 11:30 بود که دیدم خبری ازش نیست بهش یه اس ام اس زدم که کتی شب بریم بیرون یه گپی بزنیم. اما تا 12:30 بازهم جوابی نگرفتم. زنگ زدم به فرزانه که ما تقریبا همه وسایل رو گرفتیم اما مشکل اینجاست که اصلا کتی نیست!! خوب اولین راه این بود که با دشمن فرضی سورپرایز پارتی بگیریم (خنده) اما خوب راستش نگران شدم تا اینکه کتی زنگ زد. انقدر صداش نگران بود و اصرار می کرد محسن فقط بهم بگو چی شده منم باز با صدای غمباری بهش گفتم کتی فقط اینو بگم که یکی اوومده ادمونتون که نمی خواستم بیاد. خلاصه این اولین و آخرین دروغی بود که گفتم چون بعد شنیدن صدای نگرانش انقدر دچار عذاب وجدان شدم که دیگه تصمیم بگیرم یه چند تا از بخش های خصوصی زندگیم رو به هم بچسبونم و به کتی بگم که نه دروغ بگم و هم از احساساتش نهایت بهره برداری رو برای نقشه ببرم (خنده شیطانی!).

حدود همون 11 اینا بود که سپیده با من تماس گرفت که من می خوام برم خونه کتی و بعدش برنامه داریم بریم یه کم راه بریم. می خوای من بیارم کتی رو. خوب این کار عملی نبود چون ما عملا برنامه پیاده روی با کتی رو گذاشته بودیم. به همین خاطر بصورت درجا نقشه چندین بار تغییر کرد. تا اینکه فرزانه با خبر جدیدی رسید. اینکه مهشاد کلید خونه رو تحویل داده و کتی باید امروز جمع کنه وسایل رو بره خونه جدید. این یعنی دردسر! به فرزانه گفتم از هر جا می تونی نفر بریز خونه کتی که کارش تا 8 جمع بشه. اینجا خدا کمک کرد و دوتا از دوستای کتی از ساسکاتون اومده بودن بهش زنگ زدن و اون هم اونها رو دعوت کرد به مراسم اسباب کشی و خوش بختانه خبر مسرت بخش پایان اسباب کشی ساعت 8 توسط فرزانه اعلام شد. ساعت 9 بعد از اینکه افطار کردم و یه ته بندی برای بازیابی انرژی از دست رفتم کردم رفتم برای اجرای بخش اصلی نقشه. فرزانه گفته بود که کتی خونه سپیده است و این یعنی کاملا نزدیک محل عملیات بود. این بود که زیاد لازم نبود من آسمون ریسمون ببافم. این بود که در اولین اقدام باید مطمئن می شدم کتی نه تنها نزدیک خیابون 109 نمی شه بلکه از ساسکاچوان درایو هم نباید بگذره چون ممکن بود بچه ها رو که ساعت 9:15 تقاطع 109 و 87 قرار داشتن رو ببینه. این بود که به کتی زنگ زدم و گفتم من تو خیابونم و میرم تیم هورتونز یه چایی می گیرم و میام دم خونه سپیده با هم راه بریم. اینجا یه کم اوضاع خراب داشت می شد چون من تقریبا بعد تلفنم 15 دقیقه بعد با کتی قرار داشتم و بعد از نیم ساعت تازه بجه ها تو موقعیت قرار گرفتن. خلاصه بعد از اینکه من کلی خیابون ها رو متر کردم و سعی کردم برم تو حس افسردگی بالاخره فرزانه زنگ زد که ما آماده ایم!

خوب …. حالا دیگه نویت من بود. به کتی زنگ زدم که من دم خونه سپیده هستم و 2-3 دقیقه بعد کتی اومد. در همین حین هم سپیده زنگ زد که کتی رو معطل کن تا من برم قایم شم. راستش قلبم زیاد سرجاش نبود و هی بالا پایین می زد. خلاصه پیش رفتیم به سمت ساسکاچوان درایو و تو این مسیر من سعی کردم سمت راست وایسم که نذارم کتی تعیین مسیر کنه و دنبال من بیاد. همینطور که داشتیم میومدیم و از اونجا که من واقعا نمی خواستم به کتی دروغ بگم اونم بعد اون همه نگرانی که در صداش دیده بودم و می دیدم و هی میدیدم که سعی می کنه منو از حالت افسردگی ساختگیم در بیاره شروع کردم بخشهای خصوصی گذشتم رو که هیچ نمی خواستم دوباره به یادشون بیارم رو براش تعریف کردن. هر چند گاهی روغنش رو زیاد می کردم اما خوب حقیقت بود. اصلا دلم نمی خواست که نه زیاد به جزییات کشیده بشه و نه اینکه مجبور شم چیزی رو سر هم کنم که باور کنه.  وقتی به ساسکاچوان درایو رسیدیم از اون ور سپیده رو می دیدم که تند رفت لای درختا اما خدا رو شکر دید کتی جوری نبود که بتونه ببیندش. من باید کتی رو می بردم اون ور خیابون. این بود که با حالتی شعف زده آمیخته با افسردگی گفتم اوه داون تاون چه قشنگه. یهو کتی گفت خوب بریم داون تاون! حالا خر بیار باقالی بار کن این بود که من گفتم نه بابا بریم اون ور فقط خلاصه شلوغی محیط اون طرف که ملت در حال آدامس عوض کردن در ماه مبارک بودن باعث شد که من این رو بهانه کنم و کتی رو ببرم به راه جنگلی مورد قرار. به محل که رسیدیم میشنیدم که بچه ها هی هیس هیس می کنن این بود که باید شعله حرف زدنم رو می کشیدم بالا و تو دلم هم هی می گفتم بابا بیاید دیگه و واقعا هم دلم نمی خواست که اون اراجیف رو ادامه بدم!!!!! خلاصه یه یه گروه از داخل جنگل و یه گروه از پشت داد کشان به سمت کتی حمله کردم و با چراغ قوه و شبرنگ یک محیطی رو درست کردن که طفلک کتی یک جیغی کشید و پرید پشت من که دلم براش ریییییییش شد! کاملا صدای ضربان قلبش رو می شد شنید و خوشحالی و ترس و هیجان رو با اشک در چشماش دید.

خیلی خوشحال بودم که کتی اون طور خوشحال بود اما بشنوید از کیک خوردنمون!! بعد سر و صدا رفتیم بستون پیتزا که هم یه شامی بخوریم و هم کیک رو. ما زودتر رفتیم با محمد علی که کیک رو بدیم به بستون پیتزا و وقتی کتی نشست و بچه ها خوردن غذاشون رو بریم سراغ کیک. یه یه ساعتی که گذشت با محمد علی رفتیم شمع ها رو رو کیک چیدیم و روشن کردیم دیدیم ماشالله شمع ها به طرفه العینی دارن آب می شن!!! خلاصه همین که من کیک رو آوردم دیدم یه کیک دستمه که روش همه شمعها آب شده و عملا یه شعله آتیشه که تقریبا کل روی کیک رو گرفته. راستش دیگه مجبور شدم قبل اینکه یکی با کپسول من رو خاموش کنه خودم نصف شمع ها رو فوت کنم اما انقدر شمع گذاشته بودیم رو کیک که دیگه واسای کتی اندازه کافی بود! خلاصه شب بسیار زیبایی رو در کنار هم داشتیم و امیدوارم که تونسته باشم به سهم خودم در توان خودم بخشی از خاطره ای زیبا رو براش بسازم.

نگاشته شده توسط: محسن (پسرنیک) | آگوست 26, 2009

پشت پنجره- پرت و پلا

نشستم تو یه اتاق شیشه ای، جون میده واسای زاغ سیاه ملت رو چوب زدن چون عین این فیلم های پلیسی تو رو دپارتمان NREF دید داری اما کسی رو تو دید نداره. دارم داده هایی رو که دیشب یا بهتره بگم امروز صبح (چون تا 5 صبح آفیس بودم) رو آنالیز می کنم. یه خانومه که معلوم ایرانی هم هست هم به خاطر روسریش هم به خاطر شال آبیش اون ور در همچین داره با تلفن حرف می زنه که یا داره یه غیبت اساسی می کنه یا داره دستور ساخت موشک سایوز رو می گیره. یه آقای کانادایی از پله ها میاد بالا اما تا از در شیشه ای این اتاقه که من بهش می گم آفتابگیر بیاد تو اما وقتی می بینه که در تنها از تو باز می شه واسای اینکه ضایع نشه شایدم انرژی که مصرف کرده رو حلال کنه یه سری به پایین می کشه و انگار روی پل لندن وایساده و داره آب رو نگاه می کنه. یه سری می چرخونه و وقتی می بینه نه کسی نفهمید با همون اعتماد به نفس که اومده بالا میره پایین.

چند روزی هست یه پلی لیست داریوش جمع کردم و 24 ساعته گوش می دم. همین جا هم به تمام شایعات که بوجود خواهد اومد تکذیبه می دم که نه عاشق شدم نه خل نه افسرده نه هیچی هم چین حال می ده!

دیشب تا 4 مونده بودم دانشگاه. ساعت های 2 بود که مسوول نظافت اومد در رو باز کرد و گفت می خوام تمیز کنم اینجا رو. بهش گفتم باشه من می رم نیم ساعت دیگه میام. با حالت مهربانی گفت نه فقط بگو کی میری من میام. بهش گفتم نگران نباش من 3-4 ساعت دیگه هستم… از چشماش خوندم که گفت این دیگه عجب آدم روانییه!!

ماه رمضون امثال هنوز نرفتم افتاری جامعه مسلمین… افطاری خودم بیشتر حال می ده. اینم عوارض شیفت شبیه

گفتم چهار خط بنویسم باز برم سر آنالیزام…

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها